خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

رهایت می کنم

رهایت می کنم

رهایت می کنم

رهایت می کنم رمانی پلیسی است از نویسنده ای انگلیسی. این کتاب برنده ی جایزه ی بهترین رمان جنایی 2016 انگلستان است. علاوه بر این، این رمان،

پس از انتشار توانست از پرفروش ترین های نیویورک تایمز، ساندی تایمز و شرکت الکترونیکی معتبر آمازون شود.

«رهایت می کنم»  اولین اثر از این نویسنده ی انگلیسی است. او پیش از نویسندگی به عنوان افسر پلیس فعالیت می کرده است. کلر مکینتاش، مدرک تحصیلی خود را از رشته  زبان فرانسوی از دانشگاه رویال هالووی دریافت کرده است. او پس از فارغ التحصیلی به نیروی پلیس پیوست. اما پس از 12 سال، یعنی در سال 2011،  شغل خود را ترک کرد و به طور تمام وقت، مشغول نویسندگی شد.

رمان با اتفاقی ناگهانی آغاز می شود تا از همان ابتدا خواننده را با هیجانی بزرگ مواجه کند.

باران تندی می بارید. مادر دست پسربچه کوچکش را گرفته بود و مسیر مدرسه به خانه را به سرعت طی می کردند. پسر دست مادر را رها می کند و به ذوق شیر و بیسکوییت، بیست دقیقه تماشای تلویزیون و گرمای نشیمن خانه، به سمت خانه می دود.

 «باهات مسابقه می دم، مامان» این آخرین جمله ای بود که مادر از زبان پسربچه می شنید. در یک چشم به هم زدن کابوس زندگی اش رقم خورد:تصادف مثل یه حلقه تو ذهنم تکرار می شه. می خوام دکمه ی مکث رو بزنم؛ ولی نمایش بی وقفه است. بدنش به شیشه جلوی ماشین می کوبه، بارها و بارها پشت سر هم.

دوباره لیوان رو سمت صورتم می گیرم؛ چای یخ کرده، و گرمای بخارش روی پوستم اون فدر نیست که بهم آسیب بزنه. حلقه زدن اشک رو حس نمی کنم، اما قطره هاش رو زانوهام می خوره، پخش می شه. نگاه می کنم که اشکام رو شلوار جینم پخش می شن و ناخنم رو می کشم رو تیکه گلی که رو جورابمه.

او برای رهایی از این کابوس و ساختن زندگی جدید به کلبه ای دوردست در ساحل «ولش» نقل مکان می کند. زندگی «جنا» در کمتر از یک ثانیه زیر و رو شده است و حالا او تنها راه خلاصی و فراموشی را در ترک کردن زندگی گذشته اش می بیند. با این حال ترس ها، اندوه ها و خاطرات تلخش ، دست از سرش برنمی دارند. پس از مدتی که آرامش روی خوش خود را به جنا نشان می دهد، گذشته اش با اتفاقات عجیب و سهمگین دوباره سر راهش قرار می گیرد.

نثر این کتاب بسیار روان و بی آلایش نوشته شده است. به علاوه این رمان سرشار است از توصیفات ساده، اما جزیی و ریزبینانه:

آپارتمان «کیت» بالاترین طبقه بود، با آسانسوری مجلل که در چند ثانیه رسید. وقتی در آسانسور بسته شد، آن ها در سکوت ایستادند، کیت مستقیم به «ری» نگاه کرد. کمی گونه هایش بالا رفت و چند تار مویش روی پیشانی اش ریخت...



کتاب رهایت می کنم معرفی کتاب نقد کتاب



مطالب مرتبط

آغاز دوباره طبیعت با بر پایی  نوروز
نقش متفاوت زنان خوب پشت سَر، مردان موفق
طلاق خاموش

پربازدید ها