خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

سیمای راستین رئالیسم

بابک اعطا پسر بزرگ احمد محمود را اولین بار در مراسم خاكسپاری پدرش دیده بودم. همین آشنایی اندک كافی بود تا به بهانه ترجمه آثار این نویسنده نامدار به انگلیسی و سوئدی با پسر بزرگش درباره نویسنده‌ای كه به قول فرزندانش «یک پدر واقعی بود» ساعتی به گفتگو بنشینم.

    
    مصاحبه در دفتر كار احمد محمود انجام شد. در و دیوار پر از عكس‌های احمد محمود و جوایز و تقدیرنامه‌هایی بود كه در این چند سال واپسین عمرش به او اهدا شده بود. قلم و مدادهای احمد محمود به همان شكلی كه آخرین بار از آن‌ها استفاده كرده بود بر روی میز مانده بود. جاسیگاری بزرگ مرا به یاد گفته‌هایش در فیلم مستندی كه بهمن مقصودلو از زندگی او و تنها سه ماه پیش از مرگش ساخته بود می‌اندازد: «ای‌وای، این سیگار دارد مرا می‌كشد و من دارم می‌کشم، بسم است.
..»
    

    
    آقای اعطا رابطه شما و پدرتان چگونه بود؟

    
    پدر من برخلاف بسیاری از كسانی كه با به شهرت رسیدن، خانواده خود را فراموش می‌كنند و از یاد می‌برند كه باید پدر و همسر هم باشند، هیچگاه فراموش نكرد كه كانون خانواده مهم‌ترین اصل است
.
    
    پدرم به خانواده بسیار وابسته بود آنچنان كه برای بسیاری از افراد و آشنایان غیر قابل باور بود. در واقع احمد محمود در خانه كاملا یک مرد سنتی بود
.
    
    برنامه كاری احمد محمود چگونه بود؟ آیا زمان خاصی را به نوشتن در هر روز اختصاص می‌داد یا اینكه هر وقت قرار می‌شد بنویسد فقط به كار می‌پرداخت ؟

    
    پدرم برنامه كاری بسیار منظمی داشت. هر روز طوری برنامه‌ریزی می‌كرد كه ساعت هفت و نیم پشت میز كارش بود و از آن افرادی نبود كه تا دیر وقت می‌خوابند. همیشه می‌گفت نویسنده باید مانند یك فرد اداری كار كند. باید بدانم كارم این است. هر روز باید سر وقت بیدار شوم و به كار بپردازم. معمولاتا ظهر كار می‌كرد و بعدازظهر را به مطالعه و ملاقات با دوستان می‌گذراند. وقتی هم كه می‌نوشت دیگر هیچ كس را نمی‌دید
.
    
    وقتی هم كه روی داستان یا رمانی كار می‌كرد باز هم همین روال منظم را داشت یا آن موقع برنامه‌شان تغییر می‌كرد؟

    
    اگر روی یك رمان خاص كار می‌كرد سعی بر این داشت كه از بعدازظهرها هم استفاده كند. اما در برنامه صبح تا ظهر مقید به انجام كار بود. وقتی كارشان تمام می‌شد و از این پله‌ها بالا می‌آمد فقط پدر خانواده بود، آنقدر كه گاه ما هم باورمان نمی‌شد او یک داستان‌نویس مشهور است. یادم می‌آید وقتی بچه بودیم پدرم برای گذران زندگی ما سه جا كار می‌كرد و تازه اواخر شب به نوشتن می‌پرداخت
.
    
    چه كارهایی می‌كرد؟

    
    صبح‌ها كارمند بود و اداره می‌رفت،از سویی در یك شركت هواپیمایی كار می‌كرد، در رادیو هم برنامه‌ای به نام «پنج و سه دقیقه » می‌نوشت
.
    
    اما در گفت وگو با لیلی گلستان در كتاب حكایت حال می‌گوید كه در هیچ شغلی پایبند نبوده و مدام در حال تغییر شغل بوده؟

    
    به جز كارمند بودن، بقیه مشاغل شان را مدام عوض می‌كردند. آنقدر كه اگر این مشاغل را بشماریم شاید به بیست تا برسند. البته همیشه هم خودش شغلش را عوض نمی‌كرد گاه نمی‌گذاشتند بر سر كاری بماند. كارمندی را هم اوایل انقلاب رها كرد و بعد از آن تنها می‌نوشت. نمی‌دانم شاید وقتی ما به دنیا آمدیم حس مسوولیتش بیشتر شد و به همین دلیل یادم می‌آید وقتی بعد از دوران زندان و تبعیدش، از حقوق اجتماعی محروم بود و نمی‌توانست در اهواز كار كند، به شهرهای خیلی دور و بد آب و هوا مثل جیرفت می‌رفت تا هزینه ما را تامین كند
.
    
    كی به تهران آمدید؟

    
    در همان دوران پس از این كه با وساطت برخی دوستان توانست در استانداری اهواز استخدام شود. بعد از مدتی به تهران منتقل و در سازمان زنان مشغول به كار شد. به هرحال برای تامین هزینه‌های ما مجبور بود در شغل كارمندی پایدار بماند. تا سال 57 كه خود را برخلاف میل روسایش بازخرید كرد
.
    
    این موضوع به انقلاب مربوط می‌شد؟

    
    نه اصلا، شرایطی پیش آمد كه او را به ادامه زندگی از راه نویسندگی امیدوار كرد. سال 57 كه همسایه‌ها برای دومین بار چاپ شد چیزی حدود یک میلیون تومان نصیب او كرد. همین موضوع پشتوانه‌ای شد برای او تا با اتكا به این پول به جز نوشتن كار دیگری نكند و از آن اداره هم بازخرید شد
.
    
    داستان‌نویس بودن پدر چه تاثیری بر شما و دیگر فرزندان ایشان داشت؟ 

    
    به دلیل رابطه نزدیک ما با پدرم، عادت به مطالعه را همه از او به ارث برده‌ایم. آنچنان كه بسیاری از افراد فامیل و آشنایان به ما می‌گویند در خانه شما احساس می كنیم در كتابخانه هستیم، چون همه مشغول خواندن كتاب هستند. از این لحاظ پدرم روش بسیار خوبی برای سوق دادن ما به سمت مطالعه داشت. یادم می‌آید 10،12 ساله بودم، یك بار از بازی فوتبال برگشته و مشغول استراحت بودم كه پدرم با كتابی به سراغم آمد و گفت حالا كه مشغول استراحتی برای رفع خستگی بهتر است داستانی هم بخوانی. یادم می‌آید داستانی كه آن روز خواندم «بانو با سگ ملوس» اثر آنتوان چخوف بود. به هرحال روش بسیار خوبی برای علاقه‌مند كردن ما به مطالعه داشتند
.
    
    یا به عنوان مثال ما هرگز حق نداشتیم دست در جیب پدرمان كنیم مگر برای خریدن كتاب كه تنها در این مورد مجاز بودیم
.
    
    اهل رفت و آمد بود یا بیشتر ترجیح می‌داد تنها باشد؟

    
    آدم منزوی نبود. البته ترجیح می‌داد كه بیشتر وقتش به نوشتن و مطالعه بگذرد، اما رفت و آمد با فامیل و دوستان را هم از یاد نمی‌برد. ولی در بسیاری جلسات كه از سوی برخی نویسندگان برگزار می‌شد شركت نمی‌كرد. همیشه می‌گفت كسانی كه مدام در این جلسات هستند پس كی می‌نویسند؟

    
    از كی متوجه شدید كه شغل پدرتان با دیگران متفاوت است و در واقع در یك سطح دیگری قرار دارد؟

    
    پدرم اولین بار كه «همسایه‌ها» را چاپ كرد، شب‌ها برایمان آن را می‌خواند، اما من هنوز متوجه نمی‌شدم كه نویسنده بودن یعنی چه ؟ وقتی كه به تهران آمدیم و من،بزرگ‌تر شدم یواش یواش این حس در من بیدار شد
.
    
    با توجه به تفاوت نام فامیل شما و نام مستعار پدرتان هیچ وقت سعی كردید به دیگران بگویید فرزند چه كسی هستید؟

    
    در یك سنی بله، مثلادر دوران راهنمایی، ولی بعد كه بزرگ‌تر شدم بارها پیش آمد كه بدون اینكه تعمدی در كار باشد معلم ها و دوستانم متوجه این موضوع می شدند. مثلا یک بار پدرم در مجله فردوسی داستانی به نام «چشم‌انداز» را چاپ كرد كه خیلی‌ها به دلیل نوشتن آن داستان به او تبریک گفتند. همین‌ها باعث می شد من متوجه وضعیت شغلی ویژه پدرم شوم. هرچند با وجودی كه تنها ارث به یادگارمانده از پدرمان كتاب‌هایش هست
.
    
    احمد محمود درگذشته فعالیت سیاسی داشته است،هیچ‌گاه در مورد سیاست و اینكه از آن دوری كنید با شما صحبت می‌كرد؟

    
    پدرم با ما صحبت می كرد اما راه موردنظر را به ما نشان نمی‌داد. به نظرات ما احترام می‌گذاشت و اجازه می‌داد خودمان تصمیم بگیریم. در مورد خودش نیز معتقد بود چون به عنوان یک نویسنده شناخته‌شده اگر در قالب گروه یا حزبی فعالیت كند تبدیل به عامل تبلیغات برای آن حزب می‌شود چرا كه اگر خودش را در یك چارچوب سیاسی قرار دهد آزادی بیانش را از دست می‌دهد در حالی كه نویسنده و هنرمند باید چارچوب‌ها را بشكند
.
    
    از روزی كه پدرتان را به بیمارستان بردید تا روز درگذشتشان بگویید؟

    
    پدرم از مدت‌ها پیش بیماری ریوی داشت. یک روز در خانه بود كه ناگهان بیهوش شد. بلافاصله او را به بیمارستان رساندیدیم.
  از آن زمان در اغما بود تا روزی كه از دنیا رفت. روز درگذشت او هم ما در بیمارستان بودیم كه ناگهان خبر دادند پدرم از دست رفته است. یادم می‌آید اطلاعات بیمارستان مدام كدهای مختلفی را اعلام می‌كرد. كد 9 مربوط به مرگ بود. وقتی كد 9 را برای بخش ای.سی.یو كه پدرم در آن بستری بود اعلام كردند، من چون می دانستم او در آن بخش است و وخیم‌ترین وضع را دارد مطمئن شدم كه برای همیشه او را از دست داده‌ایم.

نیلوفر دهنی












نظرات کابران باهوک ریویو