خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

چاق‏ سلامتی با حیواناتِ وحشیِ درون‌!

 

مجتبا هوشیار محبوب| «خشونت» مثل دمی است در نَفَس من، نَفَس تو، نَفَس ما... ما خشونت را نفس می‌کشیم و می‌توانیم به واسطه رفتارها، دیالوگ‌ها و تصمیم‌های خشم‏آمیزمان بنویسیم: خشنوت در آنات زندگی ما حضور دارد، جاری است و مثل سایه دنبال‌مان می‌کند... . صفحه «همه‏چیزخوان» دوهفته‏نامه روشن همیشه بر مبنای انطباق دو یا چند اثر هنری شکل می‌گیرد؛ «روشن» در این بخش مجله، معمولا فیلمی را در انطباق با یک اثر ادبی واکاوی می‌کند اما این بار فیلم «قصه‌های وحشی» اثر دامیان زیفرون در انطباق با برش‌هایی از زندگی ما منطبق شده است... بنابراین خواهش می‌کنیم این بار پاره‌های مختلف زندگی ما – چه در موقعیت‌های شخصی و چه در موقعیت‌های اجتماعی‌مان را ـ به مثابه اثری هنری ـ هر چند مستند (non fiction) در نظر بگیرید... الزام وحشتناکی احساس می‌شود که همان اول ماجرا بگوییم «قصه‌های وحشی» فیلمی است اپیزودیک بر مبنای موقعیت‌های تنش‏آمیز که وحشی‌گری کاراکترهای داستان را نمایش می‌دهد... توضیحات مکفی درباره این فیلم در برش چهارم ارائه شده است... .

 

برش اول: وحشت از وحشی‌گری  

این نوشته با کسی شوخی ندارد، عصبانی است و خرخره مخاطب را می‌جود... لطفا این لحن را بر ما ببخشایید...

 

برش دوم: هم‏چنان وحشت از وحشی‌گری

شما روی مبل پذیرایی خانه نشسته‌اید... دارید به همراه خواهر عزیزتان تلویزیون نگاه می‌کنید... خواهرتان با عصبانیت می‌گوید: «بزن شبکه دو می‌خوام سریالمو ببینم...».

شما دست به کنترل می‌برید اما شبکه را عوض نمی‌کنید... خواهرتان حرفش را تکرار می‌کند... شما قاطعانه می‌گویید که حرف نزند... خواهرتان بلند می‌شود، می‌آید سمت‌تان، کنترل را با جدیت از شما می‌گیرد و می‌زند شبکه 2... شما بلند می‌شوید، کنترل را از دستش می‌گیرید و دوباره شبکه‌ای را می‌آورید که دارد فوتبال نشان می‌دهد... خواهرتان سمت‌تان می‌آید تا کنترل را بگیرد... قاطعانه می‌گویید که سرجایش بنشیند و گرنه اتفاق وحشتناکی می‌افتد... خواهرتان از زور عصبانیت بریده بریده حرف می‌زند... به سمت‌تان می‌آید و شما از آن‌جایی که به دلیلی احمقانه آتشی از خشونت‌اید با قدرت او را هل می‌دهید... خواهرتان می‌افتد و سرش می‌خورد به گوشه میز پذیرایی... خون مثل یک رود توی سالن روان می‌شود...*

 

برش سوم: اسم من به تو ربطی نداره

در یک روز تابستانی و هنگامی که سوار اتوبوس‌های بی‏آرتی شده‌اید، گوشی دو میلیونی‌تان را که با هزار مکافات تهیه کرده‏اید می‌دزدند... همه ماجرا توی دو دقیقه رقم می‌خورد... در ایستگاه معین سوار بی‏آرتی می‌شوید و دو دقیقه بعد که از فرط ازدحام جمعیت در اتوبوس پیاده می‌شوید، متوجه خواهید شد تلفن همراه‌تان نیست شده... سریع به مسافران در اتوبوس می‌گویید که خط شما را بگیرند... اما گوشی شما خاموش است... دزد از شما سریع‌تر است... به تمام آدم‌های دوروبرتان به سوءظن نگاه می‌کنید... می‌روید کلانتری نواب... می‌بینید 7 نفر دیگر برای همین موضوع آمده‌اند کلانتری... منتظر می‌شوید... منتظر می‌شوید... منتظر می‌شوید... منتظر می‌شوید... منتظر می‌شوید... منتظر می‌شوید... منتظر می‌شوید... و بعد از 2 ساعت نوبت شما می‌شود... با این که نوبت شما می‌شود مسئول رسیدگی به امور گوشی‌های دزدی دارد با تلفن اداره با یکی از دوست‌هایش صحبت می‌کند... منتظر می‌شوید... منتظر می‌شوید... منتظر می‌شوید... و بعد که تلفن را قطع می‌کند برای همکارش توضیح می‌دهد که داشت با دوستش درباره چه موضوعی حرف می‌زد... منتظر می‌شوید... منتظر می‌شوید... منتظر می‌شوید... و وقتی بعد از سه ربع از شما هفت و هشت 10 سوال مختلف می‌پرسد نمی‌دانید چرا دوست دارید از فرط خشم داد بزنید... بی تفاوت، سرد و بی روح می‌پرسد:«اسم‌تون؟»...شما زل می‌زنید به او... به خودتان می‌گویید:«گور بابای گوشی... عمرا پیدا نمی‌شه»... و به سرباز وظیفه کلانتری می‌گویید:«اسم من به تو ربط نداره...» و می‌روید...

 

برش چهارم: قصه‌های وحشی

محصول 2014 است... این فیلم را دامیان زیفرون ساخته و بازیگرانی نظیر ریکاردو دارین، اسکار مارتینز و اریکا ریواس در آن نقش بازی می‌کنند... «قصه‌های وحشی» شامل 6 اپیزود می‌شود...

داستان اپیزود اول: در یک هواپیما می‌گذرد... داستان با گپ و گفت ساده دو مسافر این هواپیما شروع می‌شود ... یک مسافر به مسافر دیگری که منتقد موسیقی است می‌گوید که اتفاقا دوست سابقش هم مثل او در زمینه موسیقی کار می‌کرده است... بعد از کمی گپ و گفت منتقد موسیقی متوجه می‌شود طرف را می‌شناسد و می‌گوید آنقدر نوازنده مزخرفی بوده است که تز پایان نامه‌اش را به عنوان یکی از اعضای هیات علمی دانشگاه رد می‌کند... در حالی که منتقد موسیقی دارد می‌گوید که چقدر این آدم احمق بوده، یکی از مسافران دیگر هواپیما هم اتفاقی این حرف و حدیث را می‌شنود و می‌گوید "من هم این آدم را می‌شناسم، احمق ترین شاگرد کلاسم بود..." این آشنایی‌ها ادامه پیدا می‌کند... یکی دیگر هم بلند می‌شود و می‌گوید" او ابله‌ترین کارمند شرکت من بود" و بعد همه متوجه می‌شوند که این مسافرت، مسافرتی است که این آشنای قدیمی‌شان ترتیب داده و تمامی مسافران کسانی هستند که قرار است ازشان انتقام خونینی گرفته شود...

داستان اپیزود دوم: مردی وارد رستوران می‌شود... دختر خدمتکار او را می‌شناسد... او یک نزول خوار است که زندگی خانواده او را به تباهی کشیده... به تباهی مطلق... پدر این دختر به خاطر بدبختی‌هایی که این مرد سرش آورد خودکشی کرد... همکار این دختر وقتی قصه او را می‌شنود می‌گوید نمی‌شود کاری نکرد... او می‌گوید«باید او را بکشیم... باید در غذایش مرگ موش بریزیم...» دختر خیلی تعجب می‌کند اما همکار او خیلی مصر است که مرد نزول خوار را باید کشت... می‌کشدش هم...

داستان اپیزود سوم: مرد خوش قیافه و خوش تیپی در یک روز آفتابی زیبا در جاده‌ای خلوت مشغول رانندگی است... اتفاقا به موسیقی دل انگیزی هم گوش می‌دهد... کمی جلوتر به ماشین درب و داغانی برمی‌خورد که به او راه نمی‌دهد بگذرد... بالاخره هر طوری شده از کنار او عبور می‌کند، و البته یک فحش هم ضمیمه کارش می‌کند... مدتی بعد لاستیکش پنچر می‌شود و می‌زند کنار تا پنچری ماشینش را بگیرد... حالا مرد دوم که از این آدم فحش خورده بود از را ه می‌رسد... لطفا بقیه‌اش را خودتان بروید ببینید... به دو دلیل: یک؛ کلام از شرح آن قاصر است... دو: رفتارهای دیوانه واری که این دونفر در ادامه داستان از خودشان نشان می‌دهد منافی عفت و عرفِ عموم انسان‌ها می‌باشد...

داستان اپیزود چهارم: شغلش این است که ساختمان‌های عظیمی که قرار است تخریب شوند را منفجر می‌کند... برای همین هم همان اول قصه می‌فهمیم که قرار است یک کسی یا یک نهادی را بترکاند... این کار را هم می‌کند... به خاطر اینکه از او پول زور می‌خواهند... حرف این آقای مهندس که خیلی هم آدم محترمی است این است که او ماشینش را جایی پارک نکرده که شهرداری علامت یا نشانه‌ای مبنی بر «پارک ممنوع» نصب کرده باشد، برای همین هم حق ندارند ماشینش را ببرند پارکینگ و بعدش هم کلی پول تلکه‌ش کنند... شهرداری حرف این آقای مهندس محترم را گوش نمی‌دهد... او هم آن‌ها را منفجر می‌کند... انصافا محترمانه هم این کار را می‌کند...

داستان اپیزود پنجم: پسرِ یک آدم پولدار با ماشین می‌زند یکی را می‌کشد... پدر و مادر این پسر  خود را موظف می‌بینند طوری روی این رسوایی ماله بکشند... برای ماله کشی نیاز است به کلی آدم پول بدهند... اول از همه خدمتکار خانه که قرار است خودش را جای راننده ماشین جا بزند... بعد بازرس قضایی که می‌فهمد خانواده مجرم چه دوز و کلکی سوار کردند و بعد وکیل و دوست قدیمی خانواده... وقتی نوبت به این می‌رسد که دوست قدیمی‌اش جیب‌هایش را در این شرایط حساس خالی کند، او یک تصمیم جنون آمیز می‌گیرد...

داستان اپیزود ششم: شب عروسی یک زوج جوان است... عروس چیزی که نباید بداند را می‌فهمد... همین باعث می‌شود آشوبی به پا شود که شما تا آخر فیلم چشم از پرده نمایش برندارید... لطفا همه داستان را از ما نخواهید... ببینیدش تا حیفش نکردیم...

نکته آخِر: تیتراژ آغازین این فیلم با پس زمینه‌ای از تصاویر وحوش توامان شده است... گویی کارگردان و سازنده تیتراژ فیلم جایگاه آدمیان را به حیواناتی وحشی تقلیل داده‌اند...

 

برش پنجم: یک روایت دیگر

«یه رفیقی داریم ما که امروز بنده خدا از زاهدان رسید... یه چند روزی بود بیمارستان بستری بود... بنده خدا خواسته کار خیر کنه ولی خب زدن ازش کمپوت درست کردن... این رفیق ما می‌ره بین دو تا گروه که دعواشون شده میانجیگری کنه... رییس یکی از گروه‌ها که فامیلیش کراری بود می‌گه به تو ربطی نداره... تو خودتو بکش کنار... رفیق ما می‌گه «آقای کراری از شما سنی گذشته بی خیال شید، شما...» آقای کراری می‌گه «تو چرا خفه نمی‌شی...» و یه جوری می‌زنتش که سه روز توو بیمارستان بستری بود... دکترها می‌گن ممکنه دیگه بچه‌دار نشه... نمی‌دونم چه‌جوری زدنش بدبختو... مث اینکه عقیم هم شد...»

این را رفیقم برایم تعریف کرد ... همین جوری می‌گفت وُ می‌خندید...ریسه رفته بود...باورم شد... برای همین، من هم برای شما روایتش کردم... .

 

برش ششم: امر هنری به مثابه آینه

کلیشه‌ای است: این‏که می‌گوییم آینه عیب‌ات را نشان می‌دهد... قبول، اما کاربرد دارد... خیلی از ما هنوز بر این باوریم که آثار هنری غلوآمیزتر از چیزی هستند که در واقعیت هست...برای همین هم روی‌شان تکیه نمی‌کنیم... اما باید تکیه کنیم... و از این گزاره کلیشه‌ای استفاده کنیم که آثار هنری مثل آینه لک و پیس رفتار ما را نشان می‌دهند... «قصه‌های وحشی» با اینکه فیلمی است جنون آمیز که ظاهرا  کمی در خشم انسان‌ها مبالغه کرده است اما آینه تمام نمای وحشی‌گری ماها ست...«ماها» به نظر می‌آید واژه ملموس‌تری است تا «بشر»... بشر هر کسی می‌تواند باشد جز ما... این واژه مرموز این ظرفیت را دارد که وقتی می‌شنویمش خودمان را بزنیم به آن راه... نه، «قصه‌های وحشی» درباره ماست...«ماها» هم بعضی وقت‌ها بدجوری قاتی می‌کنیم... این واقعیت اول... واقعیت دوم: کم هم نیست خدایی...

حرف آخِر: موسیقی این فیلم برای گوستاوُ سانتائولایاست... آهنگساز آرژانتینی  فیلم‌های «بابل» اثر ایناریتو یا «کوهستان بروکبک» اثر آنگ لی.

 

پانوشت:

*برای اطلاعات بیش‏تر در این باره شما را ارجاع می‌دهیم به خبری با تیتر: «کشتن پدر و خواهر به خاطر تماشای تلویزیون»، باشگاه خبرنگاران جوان

 

 

 

 

قصه‏ های وحشی

دامیان زیفرون

Kramer & Sigman Films







مطالب مرتبط

نگاهی به فیلم بادبادک باز
وضعیت سلبریتی ها در پهناورترین کشور جهان
والبرگ پرده از رژیم غذایی سخت خودبرداشت





نظرات کابران باهوک ریویو

پربازدید ها