خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

چهره مرد هنرمند، چگونه کشیده شد؟

این‌جا خانه «داریوش مهرجویی» است. جایی‌كه ناخودآگاه آدم را از كیلومترهایی كه از آن آمده، دور می‌كند و می‌نشاند روبه‌روی تصویر، انگار‌كه خودت را در فیلمی درون خودت می‌بینی. گرمای خانه و صدای گرم صاحبان آن خیلی‌زود سرمای بیرون را با خودش می‌برد. حس می‌كنم كتابی كه سال‌ها منتظر خواندنش بودم مقابلم است و من تنها ساعتی برای خواندن تمام آن وقت دارم، پس بهتر است از فصل اولش شروع كنم.

 این دار بافتهشده از نام داریوش مهرجویی سرنخش كجاست؟

سرنخش برمی‌گردد به این جمله از« امبرتو اكو» كه فرهنگ حاصل زایش فرهنگ است. یعنی فرهنگ از فرهنگ تغذیه می‌كند. شما وقتی به كتاب‌خانه‌ای بزرگ می‌روید،  می‌بینید عده‌ای كه انبوهی‌از كتاب‌ها مقابل‌شان‌ است می‌نشینند و یادداشت برمی‌دارند واز دل آن‌ها دوباره كتاب بیرون می‌آید. درباره تئاتر، شعر، تاریخ و فلسفه همین‌طور. من از كودكی به كتاب خیلی علاقه داشتم،  یادم می‌آید كه به كتاب‌هایی كه در‌می‌آمد دست رسی نداشتیم.یك خرازی سر كوچه‌مان بود، من هشت‌،9‌سال سن داشتم وهربارکه با خواهرم كه سه‌سال از من بزرگ‌تر بود به آن‌جا سرمی‌زدیم كتاب‌هایی داشت كه به ما قرض می داد. آخرهای دهه 20 بود .كارهای «ویكتور هوگو»،« جین ایر، بالزاك»،« روسو» .این كتاب‌ها را یكی‌دو‌شبه می خواندیم و پس می‌دادیم و می‌رفتیم سراغ كتاب بعدی.

 

 نویسندهای هم بود كه برایتان پررنگ باشد؟

-بله من آن زمان‌یعنی دهه‌20‌و‌30 داستان‌های «هدایت» را  در مجله «سخن» و مجلات ادبی دیگر می‌خواندم. شعرهای« نیما» را هم بیش‌تر در مطبوعات خوانده بودم، و این جدال بین شعر مدرن و كلاسیك كه بحث داغ آن‌روزها بود، نیز من را خوب درگیر ومشتاق می‌كرد. اما رفته‌رفته شعر نو پیروز شد. از طریق شاگردانش «شاملو»، «فروغ» و«سهراب».بالاخره این سنت شكست و در دهه40 به اوج خودش رسید. شعر خیلی قدرت گرفته بود. در كنارش داستان و تئاتر هم بود تا رسید به انتهای دهه40 كه سینما به‌میان آمد. مخصوصا آن «جشن‌ هنر»های شیراز كه [بخشی از آن] ارتقای سطح فرهنگ مردم با هنرمندانی درجه‌یك از سراسر جهان بود. 10سال پیاپی. «اشتوك هاوزن» و «گروتوفسكی» كه تازه كارش گرفته بود و با اركستر شخصی‌اش آن‌جا بود، گروتوفسكی كار تئاتر هم می‌كرد و «شاهزاده» بهترین تئاتری بود كه در عمرم از گروه‌های تئاتر و موسیقایی او دیدم. اركسترهای ژاپنی دعوت می‌كردند. یادم هست در باغی در شیراز به یكی از این اركسترها رفته بودم؛ باغی بود پر‌از یاس؛ با بوی یاس در همه‌جا. توی یك ایوان عمارت باغ قدیمی اجرا می‌كردند.(می‌خندد و انگاركه به همان نت در همان سال بازگشته باشد) بیشتر سكوت بود و گاه‌به‌گاه نغمه‌ای كوتاه... دینگ‌دانگ...

این بود كه من رفته‌رفته از همان اوان جوانی كشیده شدم به این‌كه  فهمیدم آدمی نیستم كه بخواهم پزشك یا مهندس بشوم یا پول در بیاورم. اصلا برای من پول‌در‌آوردن مهم نبود. اول به‌سمت موسیقی رفتم از 9سالگی سنتور می‌زدم؛ پدرم به موسیقی سنتی علاقه داشت. یك‌روز مرا برد كلاس آقای زندی و مشغول شدم. ولی حس می‌كردم كه سنتور برای من كافی نیست من موسیقی كلاسیك دوست داشتم.

 

در دانشگاه هم فلسفه خواندید.

-بله

 در دوره كودكی شما، سینما چهطور بود ؟

-سینما، سینمای هالیوود بود. در لاله‌زار یكی‌دو سینما بود. در استانبول چندتا كه ما با پدرومادر می‌رفتیم، برنامه‌شان هم فیلم‌های خارجی بود.

 

 فیلم ایرانی چهطور؟

-خیلی كم بود. خیلی‌بچه بودم كه همراه دایی‌ام به دیدن «جعفر و گلنار» رفتیم. کار «خاچیکیان» بود. فستیوال سعدی، خیلی موثر بود و آشتیانی برگزارش می‌كرد.

فیلم «دزد دوچرخه» را که گذاشتند و ما دیدیم، تازه فهمیدیم سینما بُعد دیگری هم دارد و آن چیزهایی‌كه ما توی سینما ركس و از فیلم‌های آمریكایی دیدیم اصلا چیز دیگری است. این سینمای نو و متفاوتی كه سینماگران اروپایی بدان می‌پردازند سینمایی‌است‌كه همه‌چیز در آن هست: ادبیات، فلسفه، موسیقی و نقاشی. می‌دانید این‌جا بود كه گفتم این مال من است. یادم هست بعد از فیلم دزد دوچرخه چنان متاثر شده بودم كه گریه‌ام گرفت.  پس رفتم آمریكا،  و زمانی رفتم آمریكا كه درست بحبوحه شكوفایی سینمای مدرن امروزی بود. از 1955 تا 1970، دوره این فیلم‌ها بود واتفاقا من آن‌جا بودم و دسترسی داشتم. عاشق و دل‌خسته، فیلم می‌دیدم و كتاب می‌خواندم .برای تحصیل هم یوسی‌.ال.اِی را انتخاب كردم چون مدرسه سینمایی بود. سر كلاس‌ها دنبال همان سینمای هنری می‌گشتم ولی آن‌ها، همه، از هالیوود آمده بودند. دیدم به درد چهارسال وقت‌صرف‌كردن نمی‌خورد. سینما را رشته فرعی خود كردم و فلسفه را رشته اصلی. در بخش سینما، البته اتفاقات هنری هم رخ می‌داد مثلا فیلم «استانلی كوبریك» تازه ساخته شده بود: «دكتر استرنج لاو». اول برای ما در مدرسه نشان دادند و خودش هم از نیویورك در تماس بود و با ما پرسش‌و‌پاسخ داشت. «وژان رنوار» هم كه آن‌جا تدریس می‌كرد. واحدهای خوبی گذراندم؛ مونتاژ، فتوگرافی و... . خلاصه اینطور شد كه افتادیم در این وادی.

 

هنوز كار سینمایی نكرده بودید.

-هنوز جذب می‌كردم؛ فیلم می‌دیدم و درباره سینما هرچه به‌دستم می رسید می‌خواندم. تا این‌كه یك تهیه‌كننده هالیوودی پیدا شد و گفت «شنیده‌ام شما سینما می‌خوانید، من داستان «شیرین و فرهاد» را خوانده‌ام، تو بیا یك فیلم‌نامه درباره‌اش بنویس!»

 

پس داستان اقتباسهای شما از اینجا شروع شد.

-نه من اقتباس نكردم. به‌كل تغییرش دادم، مدرنش كردم‌، مثلا فرهاد را یك آرتیست مجسمه‌ساز درجه‌یك گرفتم.

 

در فیلم «پری» هم این اقتباس از داستان «فرانی و  زویی» به همین شكل دیده میشد.

 

-من به این نمی گویم اقتباس؛ می گویم تصرف. وقتی یك‌كاری را دوست داری آن را از آن خود می كنی و دیگر نمی‌خواهی به اصل آن وفادار باشی.

 

 میگویند: عارف آن است كه در هرچه در جهان بیند تصرف نماید.

-(می خندد) بله. خلاصه با ذوق‌و‌شوق نشستیم و این متن را نوشتیم. خانواده‌ام از ایران تاریخ ساسانی و هرچه كه بدان مربوط می‌شد، برای‌ام فرستادند و تحقیق و نوشتن من شروع شد. داستان این بود؛  شیرین كه سوگلی حرم پادشاه خسرو است، خوابی می‌بیند كه در چشمه ای وحشی مجسمه‌های زیبائی هست و از پادشاه می‌خواهد تا این چشمه با آن مجسمه‌ها را  برای‌اش بسازد، شاه دستور می دهد و پرسان‌پرسان فرهاد را می‌یابند، جوانی برازنده و زیبا. یك‌روز فرهاد با دوست یا هم‌كارش كه خیلی‌مدرن است و ایده های نهیلیستی دارد به قصر می‌آیند، نزدیكی‌های قصر كه می‌رسند شیرین با یارانش در جنگل در یك لحظه خاص با فرهاد رودررو می شود و یك‌دل نه صد‌دل عاشق هم می‌شوند. تا این‌كه روزی در قصر،  شیرین در جایگاه ملكه دوباره با فرهاد رودررو می‌شود و تازه ماجرا برای‌اش آشكار می‌شود كه شیرین زن پادشاه است. ، قرار بود« آلن دلون» و «ایوت می‌میو» هم در آن بازی كنند چون می‌خواستیم كاربین الملل باشد، ولی از بخت بد وقتی این سناریو را فرستادم ایران كه ساخته شود، گفتند اعلی‌حضرت مخالفند. گویا كاملا داستان را به خودش گرفته بود؛ این‌كه زن شاه عاشق مرد دیگری شده.

وقتی به ایران بازگشتم فضای سیاسی خیلی‌بسته بود. روزنامه‌ها و مجلات همگی تحت نظر بودند و شدیدا سانسور می‌شدند. به‌همین‌دلیل بود كه فیلم‌های ما می‌گرفت. برای این‌كه در آن‌ها دنبال اشارات، سمبل و نشانه‌های خاصی می‌گشتند. سینما از نظر ارضای كسب دانش سیاسی جای روزنامه و مجله را برای‌شان گرفته بود.

 

 پس اقبال داشت این كارها...

-دوره جالبی بود دهه40‌تا‌53 . 53 فشارهای سیاسی خیلی‌زیاد شد. از نظر سانسور هر فیلمی‌كه ما می‌ساختیم جلوی آن را می‌گرفتند. در فیلم «دایره مینا»، فقط برای مجوز سناریو با دكترها كلی جلسه داشتیم. فیلم درباره مافیای خون‌فروش‌ها بود.

 

چی شد كه جذب این موضوع شدید؟ در هامون هم این تم خون هست...

-یكی از دوستانم، «كیومرث فرد»، آن‌زمان در شیراز پزشک بود. گفت كه تو از این قضیه خون‌فروشی خبر داری؟ گفتم ماجرای‌اش چیست؟ گفت بیا این‌جا تا نشانت بدهم .اول می‌خواستیم یك‌مستند از جریان بسازیم. می‌خواستیم مردم ترغیب شوند كه خون بدهند، چون هیچ‌كس خون نمی‌داد و این‌ها مجبور بودند خون را از معتادان، شیره‌ای‌ها و چه‌بسا مریض‌ها بخرند؛ چاره‌ای نداشتند. خلاصه رفتیم شیراز و آن محله را از نزدیك دیدیم خیلی‌شوكه شدم گفتم باید یك كاری كرد.

 

  برسیم به داریوش مهرجوییِ مؤلف، از او برایمان بگویید.

-من كتاب زیاد می‌خوانم و مینویسم. هر فیلمی‌كه می‌خواهی بسازی تقریبا سه‌چهار‌ماهی درگیر نوشتن هستی. ترجمه هم اگر متن خوب به‌دستم برسد انجام می‌دهم. رمان هم نوشته‌ام.

 

 «یك فیلم بلند لعنتی»

-بله یك فیلم بلند لعنتی و بعد «در خرابات مغان» كه اسم واقعی آن «خدا در كازینو» است. اولین‌كارم آن كتاب «ماركوزه» بود، می‌خواستم تكلیف خودم را با جریان فرانكفورت مشخص كنم.

 

هامون یك شخصیت ازدسترفته است شاید به‌‌اینخاطر، همه، كاراكتر هامون را دوست دارند چون غمهای خودشان را به آن تبعید میكنند. خلاص نشدند اما فكر میكنند كه خلاص شدند.

 -این همان كاتارسیس است: تزكیه  نفس.

 

در لحظه نوشتن، نوشته شما چهصورت و ترتیبی به خود میگیرد.

-من با این تم اسارت و اسیربودن در اثر و این‌كه نوشته خودش می‌نویسد و پیش می‌رود، زیاد میانه‌ای ندارم. از نظر لفظی و زبانی قشنگ است ولی معنای واقعی در آن نمی‌بینم. در مورد دیگران نمی‌دانم اما در مورد خودم معمولا مثل یك دانه می‌ماند. بی خبر می‌آید حالا یا از یك تجربه شخصی است یا داستانی است كه شنیده‌اید یا خوانده‌اید. شروع می‌كنی به كاشتن و كاشتن بعد کم کم قصه رشد می‌كند و معنا پیدا می‌كند. یك مقدارش از ناخودآگاه می‌آید  و بعد با آگاهی تلفیق می‌شود. اما وقتی درگیرت می‌كند نمی‌توانی رهای‌اش كنی. در مثالی‌كه شما از سایه‌ها زدید خب اولین‌باری‌است‌كه این خوانش را می‌شنوم، كار راه می‌دهد به بیننده، كه مثل شعر از هر زاویه متفاوتی دیده شود. خاصیت هنر همین است. اما هنر اصیل نه هنر مبتذل و پیش‌پاافتاده...

 

باران نرمی در حیاط، باریدن گرفته است. مثل پایان همان تیتراژ در هر بار بازگشتن از فیلم های‌اش، شروعی را‌كه در من آمده است برمی دارم، خاطرجمع می شوم كه صداها خوب ضبط شده باشند و از سطرهایی كه ناتمام اند در خواندن، خداحافظی می كنم.

نویسنده: شبنم سلطانی



نویسنده سینما داریوش مهرجویی کارگردان ایرانی



مطالب مرتبط

نگاهی به فیلم بادبادک باز
وضعیت سلبریتی ها در پهناورترین کشور جهان
والبرگ پرده از رژیم غذایی سخت خودبرداشت





نظرات کابران باهوک ریویو

پربازدید ها