خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

یکی از بهترین اتفاقاتی که دوست دارم به عنوان یک بیننده/منتقد تجربه کنم لذت شیرین اشتباه کردن است. اشتباه کردن در خواندن دست فلان فیلم و سریال. اشتباه کردن در شناختن جنس واقعی یک محصول قبل از تماشای آن. درست در حالی که پیش خودم فکر می‌کنم می‌دانم با چه چیزی سروکار دارم، آن محصول بهم ثابت می‌کند که چرا اشتباه می‌کردم و چرا باید از این اتفاق خوشحال باشم. سریال آلمانی Dark «تاریک»، حاصل یکی از اشتباهات اکثر ماست.

وقتی نت‌فلیکس چند ماه پیش تیزر مرموزی از یک سریال اروپایی منتشر کرد که می‌گفتند داستانش حول و حوشِ بچه‌های گم‌شده‌ی شهر کوچک و رازآلودی وسط جنگل‌های مخوف می‌چرخد و شامل عناصر ماوراطبیعه هم می‌شود، طبیعتا اولین چیزی که به ذهن‌مان رسید «چیزهای عجیب‌تر» (Stranger Things)، سریال مشهورتر نت‌فلیکس بود.

مطبوعات چپ و راست تیتر می‌زدند که «تاریک» نسخه‌ی اروپایی «چیزهای عجیب‌تر» است.

گرچه تریلرهای سریال شامل دیالوگ‌های جدی‌تری بودند، کاراکترها بزرگسال‌تر از دار و دسته‌ی مایک و الون به نظر می‌رسیدند و سریال فضاهای تاریک‌تری نسبت به «چیزهای عجیب‌تر» داشت و با اینکه این وسط حرف‌هایی درباره‌ی «زمان» هم به گوش می‌رسید و یک موسیقی مورموزکننده هم آن ها را همراهی می‌کرد. ولی هیچ کدام از این ها را جدی نگرفتیم. چون چیزی که بیشتر از هر چیزی به نظر می رسید شباهت ساختار و نیروی محرکه‌ داستانی «تاریک» به «چیزهای عجیب‌تر» بود و همین کافی بود تا به اشتباه آن را دست‌کم گرفته و به عنوان کپی دست دومی از «چیزهای عجیب‌تر» برداشت کنیم؛ سریالی که حتما تماشایش می‌کردیم، اما انتظار چیز عجیب و غریبی هم ازش نداشتیم.

فلش‌فوروارد به بعد از اتمام سریال. «تاریک» خوشبختانه ثابت می‌کند که اصلا شبیه به «چیزهای عجیب‌تر» نیست و این‌طوری به یکی دیگر از معتادکننده‌ترین سریال‌های اورجینال نت‌فلیکس تبدیل می‌شود. نتفلیکس وقتی در بهترین حالتش به سر می‌برد و هویت واقعی‌اش را نشان می‌دهد که دست به ساخت سریال‌هایی می‌زند که در عین عامه‌پسندبودن، خلاق، پرپیچ و خم، غیرمنتظره و بحث‌برانگیز هستند. سریال‌هایی که با ظاهر آشنایشان ما را به درون دنیایشان دعوت می‌کنند، اما به‌طرز هنرمندانه‌ای خود را در عمارت دیگری که از بیرون به نظر نمی‌رسید پیدا می‌کنیم. در «تاریک» همه چیز از یک شهر آرام و معمولی شروع می شود که در واقع همچون انبار باروتی پر از رازها و گناهان مخفی که به یک جرقه برای ترکیدن نیاز دارد تا یک جنایت حل‌نشده و ترجیا چندتا فرد گم‌شده که نقش آن جرقه را بازی می‌کنند. از پدر و مادرها و دختر و پسرهای جوانی که برای حل رازی که پلیس در آن به بن‌بست خورده خودشان دست به کار می‌شوند تا غار مرموزی که انگار در دل تاریکی‌اش، دروازه‌ای به یک دنیای دیگر مخفی شده است. حتی با اینکه در سال ۲۰۱۹ حضور داریم، اما موسیقی‌های دهه‌ی هشتادی به گوش می‌رسند.

 

شباهت‌های دیداری «تاریک» به سریال برادران دافر اما همین‌جا به پایان می‌رسد. پسربچه‌ای به اسم میکل از ترس به درون غار مذکور فرار می‌کند، ناپدید شده و از سال ۱۹۸۶ سر در می‌آورد. از اینجا به بعد برای توضیح خلاصه‌قصه‌ی سریال به مشکل برمی‌خوریم. از اینجا به بعد توضیح سریال مثل این می‌ماند که ازتان بخواهند داستان «پرایمر» (Primer)، سلطان فیلم‌های سفر در زمان را در ۵۰ کلمه توضیح بدهید. از اینجا به بعد نکته‌‌ای که تمام تبلیغات سریال روی آن تمرکز داشتند رو می‌شود. «تاریک» در واقع یکی از آن سریال‌های یک ایده‌ای است و ایده‌ی سریال هم این است که «زمان» در اولویت بالاتری نسبت به «مکان» قرار می‌گیرد. یعنی چه؟

 در داستان‌هایی که نیروی محرکه‌شان افراد گم‌شده است، سوال این است که: «فرد گم‌شده کجاست؟» اما در «تاریک» به محض اینکه سروکله‌ی جنازه‌ی بچه‌ای با لباس‌های دهه‌ی هشتادی که فقط چند ساعت از مرگش می‌گذرد در سال ۲۰۱۹ پیدا می‌شود و به محض اینکه یکی از بچه‌های ساکن ۲۰۱۹ سر از دهه‌ی هشتاد در می‌آورد و با نسخه‌ی جوانی پدر و مادرش روبه‌رو می‌شود می‌دانیم که سوال را باید عوض کنیم.

حالا باید پرسید: «فرد گم‌شده در چه زمانی است؟». از اینجا به بعد اگرچه «تاریک» را  به هوای پر کردن جای خالی «چیزهای عجیب‌تر» در زندگی‌ام شروع کرده بودم، اما آن را در حالی تمام کردم که حالا باید دنبال چیز دیگری برای پُر کردن جای خالی «تاریک» در زندگی‌ام می‌گشتم. «تاریک» بیشتر از اینکه وامدار «چیزهای عجیب‌تر» باشد، یادآور سریال‌هایی مثل «تویین پیکس» (Twin Peaks)، «قتل» (The Killing) و «بازگشتگان» (Les Revenants) است. درست برخلاف «چیزهای عجیب‌تر» که تمرکزش روی بازآفرینی عناصر گره‌خورده با فیلم‌های ترسناک و علمی‌-تخیلی دهه‌ی هفتاد و هشتاد و ارجاع به فرهنگ عامه‌ی گذشته بود، سر «تاریک» با چیز دیگری گرم است.

درست برخلاف «چیزهای عجیب‌تر» که حول و حوش ماجراجویی‌های فانتزی و خنده‌دار و بامزه‌ی یک سری بچه‌ی جسور در محله‌شان است، «تاریک» حال و هوای به شدت واقع‌گرایانه‌تر و مرگبارتری دارد

 «تاریک» می‌خواهد کاری کند تا بوی رطوبت جنگل‌های بارانی شهر ویندن را استشمام کنید. اگر «چیزهای عجیب‌تر» مثل جشن تولد می‌ماند، «تاریک» یک مراسم خاکسپاری طولانی و سخت است. ترسِ «تاریک» شوخی‌بردار نیست. «تاریک» در دنیایی جریان دارد که بچه‌ها خود را در اتاقی پیدا می‌کنند که تنها بخش آرامش‌بخش‌اش، کاغذ دیواری‌ کودکانه‌اش است. چون وسط اتاق صندلی عجیبی قرار دارد که صورت بچه‌ها را تا سر حد ناشناس شدن جزغاله و پرده‌های گوش‌شان را منفجر می‌کند. کاراکترهای «تاریک» خود را در هزارتوی سردرگم‌کننده‌ای پیدا می‌کنند و در مقابل صحنه‌هایی که آمادگی فهمیدنشان را ندارند قرار می‌گیرند؛ صحنه‌هایی که آن ها را تا سر حد جنون پیش می‌برد.

سریال با اتفاقات ماوراطبیعه‌اش ساده رفتار نمی‌کند. از هم فروپاشی نظام زمانی معمول، واقعیت کاراکترها و تلاش آن ها برای مدیریت بحرانی که اتفاق افتاده و اطلاع از اینکه عمق فاجعه خیلی بزرگ‌تر و غیرقابل‌فهم‌تر از این است که قابل‌مدیریت باشد به فروپاشی‌های روانی‌شان منجر می‌شود. «تاریک» در دنیایی جریان دارد که یا شب است یا گرگ و میش است یا رگبار باران بی‌خیال بشو نیست. دکل‌های غول‌آسای برق مثل مجسمه‌های آهنین وسط جنگل دست در دست هم ایستاده‌اند. دوچرخه‌سواری با یک بارانی زرد که در جاده‌های خیس از باران دیشب رکاب می‌زند. اتاق‌هایی که فقط با نور ناتوان یک آباژور نیمه‌روشن هستند. گاراژهای تاریکی که محفلِ وقوع اتفاقات وحشتناکی است. کلبه‌های فکستنی و پوسیده‌ای که آدم‌های سرگردانی در آن ها پرسه می‌زنند. آسمان آن‌قدر بی‌حال به نظر می‌رسد که انگار توسط دود سفید نیروگاه اتمی نزدیک شهر سرطان گرفته است.

دنیای این سریال، دنیای زنان بی‌وفا، رازهای زشت، قتل‌های دلخراش، جنازه‌های درب و داغان و پرندگان مُرده‌ای است که ناگهان از آسمان فرو می‌ریزند. باران بی‌وقفه‌ای که روی شهر سرازیر می‌شود به جای اینکه پاک‌کننده باشد، همچون سمی است که می‌خواهد آدم‌ها را با خود حل کند. خاک از حجم سنگین برگ‌های زرد و خشک درختان که باید تحمل کند به ستوه آمده است. سرگذشت همه‌ی آدم‌ها به زهر لحظه‌های تلخ آلوده شده است. اگر احساس می‌کنید دارم یکی از فیلم‌های جنایی دیوید فینچر را توصیف می‌کنم اشتباه نمی‌کنید. «تاریک» خیلی وامدار فضای خفقان‌آور کارهای فینچر است.

«تاریک» گردهمایی عناصر آشنای چندین و چند فیلم و سریال کالت و کلاسیک گوناگون است. شهر جنگلی عجیب ویندن، «تویین پیکس» را به یاد می‌آورد. ساختار داستانگویی سفر در زمان سریال از یک طرف ماجرای «دیدار با کودکی والدین» از فیلم‌های «بازگشت به آینده» را شامل می‌شود و از طرف دیگر شامل روایت پیچ‌در‌پیچ و سردرگم‌کننده‌ی فیلم‌هایی مثل «تقدیر» (Predestination) و «جرایم‌زمانی» (Timecrimes) است. فضاسازی غم‌زده‌اش، آخرالزمانِ بی‌سروصدای «بازگشتگان» را به‌ یاد می‌آورد و جنبه‌ی جنایی‌اش هم دیوید فینچری می‌شود. از یک طرف به سوال معروف و کهن «چه می‌شد اگر هیتلر را در بچگی می‌کشتیم؟» می‌پردازد و از طرف دیگر حس و حال داستان‌های فولکلور را به خود می‌گیرد. این وسط ناخنکی هم به فصل‌های پایانی «لاست» (Lost) می‌زند. «تاریک» طوری تمام الهام‌برداری‌هایش را مخلوط کرده که نتیجه به تجربه‌ای تازه‌نفس و درگیرکننده منتهی می‌شود.

هرچه در سریال جلوتر می‌رویم ماهیت سریال هم مشخص‌تر می‌شود. اینجاست که دوزاری‌تان می‌افتد: «تاریک» بیشتر از اینکه شبیه «چیزهای عجیب‌تر» باشد، از ساختار داستانگویی «وست‌ورلد» (Westworld) پیروی می‌کند. نه، «تاریک» به هیچ‌وجه به ظرافت و نوآوری سریال جاناتان نولان نزدیک نمی‌شود، اما هر دو در یک گروه قرار می‌گیرند: سریال‌هایی که بیشتر شبیه یک مکعب روبیک یا یک پازل صوتی/تصویری هستند. سریال‌هایی که نمی‌توانید آن ها را در حال کار کردن با موبایل یا آشپزی کردن تماشا کرد و انتظار داشت که همه‌چیزش را متوجه شوید. سریال‌هایی که هوشیاری تمام و کمال بیننده را طلب می‌کنند و مغز را بعد از اتمام هر اپیزود در حال تجزیه و تحلیل چیزی که دیده فعال نگه می‌دارند.

تماشای «تاریک» مثل تماشای کامل شدن یک نمودار است. «تاریک» بیننده را از یک تماشاگر معمولی به یک کاراگاه کنجکاو و تیزبین تبدیل می‌کند. از آن کاراگاهانی که دیوار محل کارشان را به چسباندن سرنخ‌ها و عکس‌های مربوط به پرونده اختصاص می‌دهند. دیواری که به مرور به بلبشوی سرگیجه‌آوری از تکه کاغذها و تکه روزنامه‌ها و تکه اطلاعات تبدیل می‌شود. یک چشم‌تان به سریال است و با چشم دیگرتان تخته‌ی سرنخ‌ها را با توجه به اتفاقات سریال بی‌وقفه آپدیت می‌کنید. همین موضوع «تاریک» را به سریالی تبدیل کرده که هیچکدام از اتفاقاتش بیهوده نیستند.

تماشای این سریال مثل تماشای منفجر شدن یک بمب زیر شن‌های ساحل است. اما به‌صورت اسلوموشن و ریوایند. سریال با تمام شدن انفجار شروع می‌شود و هرچه جلوتر می‌رویم، تماشاگرِ بلند شدن خاک و شن‌های پراکنده‌شده به آسمان بر اثر موج انفجار و بازگشتن تک‌تک آن ها به سر جای اولشان هستیم. نتیجه یکی از آن سریال‌های علمی-تخیلی است که به همان اندازه که تخیل می‌کند، به همان اندازه هم روی علمش وقت گذاشته است. پس جان می‌دهد برای تئوری‌پردازی‌ها و بحث‌های علمی در خصوص کرم‌چاله‌ها و سیاه‌چاله‌ها و معنای آزادی عمل و همه‌ی سوالاتی که معمولا با داستان‌های سفر در زمان گره خورده‌اند.

 منبع: زومجی

 


بوی  ترس با طعم سریال دارک








مطالب مرتبط

محبوب ترین موش دنیا
پایان حقیقی یک قهرمان
نگاه های سنتی در فیلم «سه رخ»





نظرات کابران باهوک ریویو

پربازدید ها