خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

 اثری خاطره انگیز از چارلز دیکنز

«من روز جمعه، ساعت 12 شب به دنیا آمدم و پرستار و عاقله‌زن‌های همسایه می‌گفتند كه چون در آخرین لحظات جمعه شب به دنیا آمده‌ام، سرنوشت نحسی در انتظارم خواهد بود!»

نام چارلز دیکنز را اولین بار روی جلد کتاب دیوید کاپرفیلد دیدم. کتابی که در آغاز نوجوانی، تجربۀ خواندنش را داشتم. همان روزهایی که سریال های تلویزیونی پر بود از داستان هایی درباره حسادت های کودکانه و کینه توزی های خنده دار.

دیوید کاپرفیلد کتابی پر از احساس است که هیجانات یک نوجوان را چنان به وجد می آورد که با خواندنش بی اختیار اشک می ریزد، در مواقعی حرص می خورد و با سرگذشت پسربچه ای که کانون بی مهری قرار گرفته، همزاد پنداری می کند.دیوید کاپرفیلدی که خود راوی داستان است، شش ماه پس از مرگ پدرش به دنیا می آید، حتی توجهی از مادرِ به ظاهر مهربان اما سبک مغز خود دریافت نمی کند و زیر کتک ها و آزار و اذیت ناپدری اش (آقای مردستون) قرار می گیرد. مردستون دست های دیوید را از دستان مادرش جدا می کند، او را هل می دهد و به مادرش می گوید دیوید باید مرد شود. سپس او را به اتاقی می برد و زیر باد شلاق کمربند می گیرد. جایی که به عنوان یک خواننده آن هم از نوع نوجوان، به شدت متاثر می شوی. عمۀ دیوید که پیش از تولد امیدوار است نوزاد به دنیا آمده، دختر باشد، او و مادرش را ترک می کند. 

دیوید کاپرفیلد در یک طبقه اجتماعی محروم به دنیا آمده و فقیر است. او چیز زیادی نمی خواهد جز محبت و داشتن یک خانواده گرم و صمیمی که حسرت هر دو به دلش مانده است. اما در این میان پگاتی مهربان در کنار اوست. شخصیتی که من را یاد مامی للۀ سیاه پوست اسکارت در رمان بر باد رفته می اندازد. مردستون ناپدری بی رحم دیوید، او را به مدرسه ای خارج از شهر می فرستد و در همان جا به دیوید خبر مرگ مادرش را می دهند. او از خانه می گریزد و اما پگاتی و برادر مهربانش همواره به دیوید محبت می کنند و او را پناه می دهند. پس از چندی از آنجا نیز می رود به خانۀ عمه ای که در کودکی او را پس زده است. این بار اما او کمی مهربان تر است و مردستون ناپدری بدجنسِ دیوید را در بازگرداندن او ناکام می گذارد.

پسرک حالا کمی آسوده تر است. او در کنار عمه اش شروع به درس خواندن می کند. زندگی اش دستخوش تغییرات زیادی می شود و چندین بار تا مرز نابودی کامل می رود اما هر بار به طرز معجزه آسایی نجات پیدا می کند. او مهربان است و همان خوش قلبی دوران کودکی اش را حفظ کرده که گاهی این مهربانی به ضررش تمام می شود و در مواقعی که باید کمی عاقلانه تر رفتار کند، دچار احساسات می شود. نمونه ای از این مسئله در ازدواجش با دورا که ناپخته و بی تجربه است، نمود پیدا می کند. پس از چندی دورا می میرد و دیوید با آگنس مهربان، دوست قدیمی اش که مانند خواهری دلسوز همراهش بوده و دیوید او را در تمام این سال ها نادیده گرفته است، ازدواج می کند و همین می شود که در آخر داستان، بالاخره خیالت راحت می شود و لبخندی حاکی از رضایت به لبت می آید و نشان می دهد او آنقدرها هم بداقبال نبوده است. مخصوصا پس از این که دیکنز می گوید: «در پایان، خوبی پیروز می شود». سختکوشی و اراده بالای دیوید کاپرفیلد به او کمک می کند تا در زندگی سرانجام به خواسته هایش برسد.

قسمتی از متن کتاب:
اکنون که این سطور را می نگارم، آن قدر سرد وگرم ایام را چشیده ام وبا دنیا مانوس شده ام، که تقریبا هیچ چیز آن در من اثر شگفتی نمی بخشد، با وجود همه اینها برایم شگفت آور است که در آن سن کم مرا به این سهولت ازسر خود باز کنند، و یکباره در میان غوغای حیات افکنند، بچه ای با استعداد وسریع الانتقال و کنجکاو و حساس بودم که با کوچک ترین چیزی روحا وجسما جریحه دار می شدم. اکنون به نظرم شگفت انگیز می رسد که هیچ کس حتی کوچکترین ممانعتی از این عمل نکرد.
هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن، اعتماد، قول، رابطه، قلب؛ زیرا اینها وقتی می شکنند صدا ندارد ،اما درد بسیاری دارد.












نظرات کابران باهوک ریویو

پربازدید ها