خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

نشان بدهیم فراموش نکردیم

همین طور که به روزهای آخر سال نزدیک می شویم، شاید هنگام خانه تکانی عید، وسایل قدیمی مان را پیدا کنیم و کمی به حال و هوای گذشته برویم. غرق شدن در حس و حال گذشته تا حدی که خاطرات جلوی چشمت رژه بروند و برایت زنده شوند و خودت را در آن روزها ببینی؛ نوستالژی یعنی همین!

نوستالژی برای همۀ ما اتفاق می افتد و طعم آن برایمان آشناست. امروز شاید بهانه ای باشد برای گریزی به گذشته و لبخندی از روی شادی. پس یا به سراغ خرت و پرت های قدیمی می رویم و با تازه کردن خاطرات نگهشان داریم و یا اگر باعث ناراحتی می شوند، از شرشان خلاص می شویم.

از دهۀ هفتاد به قبل که می روی، بوی خاطرات خوش به مشامت می رسد. کلاه قرمزی، جوجه رنگی، آدامس فوتبالی، بازی قارچ خور، تصمیم کبری، قصه های تا به تا و زی زی گولوی محبوب، خانۀ سبزی که صدای گرم خسرو شکیبایی در آن جریان داشت، اتودهای قهوه ای باریک روترینگ، دوقلوهای افسانه ای که قدرتشان معجزه می کرد، سیب خنده، کارت های صدآفرینی که برای گرفتنشان می شدیم شاگرد اول کلاس، السون و ولسون و بادام و پسته های وسوسه انگیز، بازی راز جنگل، مجید دلبندم، صابون های جیبی مدرسه، جامدادی های آهنربایی و دیکتۀ شبی که مادر برایمان می خواند و می نوشتیم.

خاطرات دهه شصتی ها و پفک نمکی های جلد قرمزِ ترد، سکه های ده ریالی، ضبطِ کاست خور پیکان ناسیونال، کوکب خانم زنِ با سلیقه، قصه های مجید و بی بی، کیهان بچه ها، فیل های سکه خور در خیابان که عاشق تاب خوردن رویش بودیم و دفتر نقاشی فیلی اصل، مدرسۀ موش ها، صابون نخل داروگر با آن بوی معروفش، شیرکاکائوهای پاک، چیپس های دستگاهی که جلوی سینما می خریدیم، منچ و مارپله، بازی هفت سنگ، تفنگ آبپاش که تابستان ها با آن به استقبال دوستمان می رفتیم، باز باران با ترانه نه تنها در جنگل های گیلان، بلکه در همه جای ایران، تراشِ قلبی و پیک شادی...

به دهه پنجاهی ها می رسیم و نوشابه کانادا درای، نوار ویدیوهای VHS، دوغ آبعلی گازدار شیشه ای، لیوان تاشو مدرسه، مانتوهای اِپُل دار که هرقدر اپل بزرگتری داشت، شیک تر به نظر می آمد و پیراهن های پیچسکن، توپ دولایه، شلوارهای پیله دار، شستن فرش در حیاط یا روی بام، نوار کاست، تیله بازی و پلنگ صورتی.

می شود نوشت از شکافی که میان دو نسل امروز و دیروز افتاد. تلاش برای بازگشت به گذشته و نسلی که پیر می شود، اما بزرگ نمی شود. بنویسیم از گذشته های دور. نسلی که مجازی بود، وقتی مجازی مد نبود. یاهو مسنجر و صدای دایال آپ و انتظار برای وصل شدن و لبخند صورتک و ترس از بیدار شدن پدر و مادر هم به نوعی شیرین بود.

برسیم به شلوارهای پاچه گشاد و عینک آفتابیِ باریک و شیشه مشکیِ تیره، کاپشن بادی با پشت مو که پشت فرمان یک داتسون در حال راندن است. داتسونِ ژاپنی که کم کم استارت نمی زند و جایش را به پیکان سپرجوشن سفیدی می دهد. صندلی شاگردِ پیکان که دو نفر آن را اشغال کرده اند. بنویسیم از خانه هایی که دیگر نیستند و جای خود را به هوای مدرنیته به آپارتمان های بلند و تاریک دادند؛ جایی که کسی از حال کسی باخبر نیست. وزیدن نسیم خنک از لای برگ درختان حیاط خانۀ مادربزرگ را یادی کنیم و حوضی که عیدها ماهی های قرمز در آن شنا می کردند.

چیزی در من زنده می شود؛ حیاط خانۀ خودمان با دو درخت خرمالو و گیلاس و دست های پدر که صبح به صبح باغچه را آب می دهد. سبزی های تر و تازه و هندوانۀ کالی که از گوشۀ موزاییک ها بیرون زده است. کاناپۀ دسته چوبی خانه و تابلوهای کوبلنی که روی دیوار هال خودنمایی می کند. تولدهایی با کاغذ کشی و رنگی و فشفشه. همسایه هایِ قدیمی را خوب به یاد دارم. همان هایی که از حال همدیگر باخبر بودند و باهم یکدل و یکدست. مدرسه و تلاش برای دانش آموز ممتاز شدن و خوردن مهر صدآفرین در دفترمان با حفظ شعر یا کشیدن نقاشی با چهار رنگ مداد رنگی. شور و شوق درست کردن روزنامه دیواری و سرودهای سرِ صف. نیمکت های چوبی که پوست پوست شده بودند و سه نفری روی آن ها می نشستیم. کشیدن گچ روی تخته سیاه و لذت پاک کردن تخته و شوقِ شنیدن صدای زنگ تفریح. دست به سینه شدن های سریع از ترسِ توبیخ نشدنِ معلم های باجذبۀ دهه شصتی و چقدر ساده و بی رنگ بودیم ما...

بستنی های دوقلویی که بین ما و دوستمان قسمت می شد و باهم مهربان بودیم. کارت بازی و بردن از بچه های کوچه و سرخوشی حاصل از بردن کارت های فوتبالی؛ گویی حکم طلا را داشتند.

صف های سینما را به یاد بیاوریم با شلوارهای شش پیل، پیراهن های پیچسکن و مانتوهای خفاشی و اِپُل دارِ منتظر برای دیدن فیلم محبوب که با خریدن چیپس های بسته بندی در پلاستیک های بلند کامل می شد. فیلم های عاشقانه ای با موضوع عشق هایی واقعی که برای رسیدن تا پای جان می رفتند؛ کارت پستال هایی که داستانِ عشق در آن ها نوشته می شد و سال ها می ماندند در کشوی میز. ماشین های اسباب بازی چقدر ما را سر ذوق می آوردند و چقدر گاز می دادیم پشت رُلِ خیالی مان. ماشین هایی که ما را تا هیچ مقصدی نرساندند اما همیشه در ویترین محبوبمان ماندند.

از خوراکی های آن دوران بگوییم. تغییر کردیم از سبد میوه های طبیعی باغ پدربزرگ به ساندیس هایی با شعار: «نی را در اینجا قرار دهید»؛ ساندیس های میمون دارِ گلدیس در طعم های مختلف که پس از مصرف به ساک تبدیل می شدند. پفک نمکی های ترد در جلدهای قرمز و نوشمک و لواشک های ده تومانی، بستنی زمستانی که پیش از انقلاب با نام «نگروکیس» وارد کشور شد، آدامس بادکنکی و تیتاپ و شیرکاکائوهای پاک که با دست سوراخ می کردیم و سر می کشیدیم. روزهایی که با قابلمه، سبد و گاز پلاستیکی بازی می کردیم و خوشمزه ترین غذای جهان را در یخچال های پلاستیکی کشودارمان جای می دادیم و همزمان خالۀ مهربانی می شدیم برای عروسکِ دخترک هم بازی مان. توپ های دولایۀ پلاستیکی و گل کوچکی هم بود تا عصرهای بهار و تابستان بهترین تفریحمان باشد.

 

ساعت مچی سیتیزن و جلیقه های دکمه فلزی یا شلوار خمره ای با کمربند باریک و پشت مو و پیراهن های طرح دار و در نهایت چشم هایی که در عکس حتی الامکان به دوربین نگاه نمی کردند طبق مدِ روز. مردهایی که عاشق ژست های فردینی بودند و اخم ناصر ملک مطیعی را هر روز تمرین می کردند. رقص با عینک آفتابی و موهای ژل زده در فضای بستۀ خانه ای که با سوت و دست مهمانان همراه می شد. دخترهایی با مدل موی هانیکویی و بیگودی پیچ و دامن های پلیسه دار که نشسته و ذوق زده آن ها را تماشا می کردند.

چه شوری داشت گوش دادن به آهنگِ مورد علاقه ای که روی نوار کاست ضبط شده بود و فیلم های اجاره ای VHS که برایش سر و دست می شکستیم.

تابستان های داغ و هندوانه های خنک، بوی قرمه سبزی ای که در کوچه می پیچید و مستت می کرد، صدای دستفروش دوره گرد و عصری که کوچه پر می شد از صدای بازی بچه ها.

زمان از دست رفت و حجم خاطرات سبز فراموشمان شد. بسیاری رفتند و بوی خوب گذشته هم دیگر نیست. ما مانده ایم و سفر گهگاهمان در زمان و لبخندی که از مرور خاطرات می زنیم. ما با اسطوره ها، ترانه ها، آرزوها و رویاهای چندنسل بزرگ شدیم و زندگی را مزه کردیم. حالا هم اما به نحوی تلاش می کنیم نوستالژی هایمان را زنده کنیم. مثل امروزِ من با بیسکویت مادری روی میزِ کارم.



نوستالژی دهه شصت خاطرات گذشته








نظرات کابران باهوک ریویو

پربازدید ها