خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

اسرار خاکِ جزیره رنگین کمان

 

اگر از سفر در ترافیک نوروزی جاده چالوس خسته‏ اید، گزینه‏ های دیگری هم هست؛ مثلا جزیره بکر «هرمز»

دبیرستانی که بودم دوستی داشتم، که هرازگاهی ماشین پدرش را می‏گرفت

و زنگ آخر به بعضی بچه ‏ها می‏ گفت: «بچه‏ ها می‏گن آب سد کم‏ شده، کی حاضره بیاد بریم تا سد؟» ما که از خدا خواسته بودیم، سریع سوار ماشینش می‏شدیم و راه جاده چالوس را در پیش می‏گرفتیم و تا سد کرج می‏رفتیم. آن وقت ‏ها پنجشنبه ‏ها هم مدرسه‏ ها باز بود و همه ماشین نداشتند که هروقت دوست داشتند آب سد یا دریا را اندازه‏ گیری کنند! آخرین باری که تا شمال رفتیم موقع برگشت، 10ساعتی در ترافیک ماندیم و تصمیم گرفتیم و پشت دست داغ کردیم که سمت دیگری، جایگزین شمال کنیم. اما مگر امکان دارد در فاصله تقریبا 200 کیلومتری تهران هم دریا باشد، هم جنگل؟!

 اما با خودم فکر کردم که اصلا فاصله نزدیک که مسافرت به حساب نمی ‏آید و باید به جاهای دورتر رفت تا هم بیش‏تر از تهران دور شد و هم شاید از شمال بهتر پیدا شود! چند روز پیش در پی نت‏ گردی به خبری برخوردم که در نوع خودش جالب بود: «بزرگ‏ترین فرش خاکی جهان در جزیره هرمز بازسازی می‏شود»؛ خبر باعث شد بیش‏تر درباره جزیره تحقیق کنم. تنگه هرمز، خاک خوراکی، قلعه پرتغالی‏ها و... . به دوستم زنگ زدم و از جزیره برایش گفتم. تعطیلات در پیش بود و به پیشنهاد من تصمیم گرفتیم برای چند روز به جزیره هرمز برویم. امن‏ ترین راه رفتن به هرمز را در این دیدیم که با قطار تا بندرعباس برویم و از آن‏جا هم سوار لنج شویم تا جزیره.

 

شب، سکوت، کویر در راه و داستان‏های جزیره

از تهران که راه افتادیم، 20 ساعتی تا بندرعباس در قطار بودیم؛ در مسیر از کرمان هم رد شدیم و شب کویر برای چند ساعت خواب را از چشمم دور کرده بود. صبح به بندر رسیدیم و مستقیم به سمت اسکله به راه افتادیم. چشمم که به دریا خورد، تفاوت خلیج ‏فارس را با دریاچه خزر به ‏وضوح تشخیص دادم. آب های آزاد کجا و آب‏ های دریاچه کجا؟! سوار لنج شدیم و در کنار خود چند توریست را هم دیدیم که آن‏ها هم قصد رفتن به هرمز را داشتند. اما تفاوت آن‏ها با ما در این بود که ما بار اول‏مان بود که جزیره می ‏رفتیم و آن ‏ها کار هر سال‏شان. بعد از تقریبا 40 دقیقه به جزیره هرمز رسیدیم؛ اولین چیزی که قبل از هر چیز نظرم را به خودش جلب کرد، آسمان یک‏دست آبی آن‏جا بود. نمی ‏دانم چند سال بود با چنین رنگی مواجه نشده بودم، اما هر چه بود، در نوع خودش کم ‏نظیر بود؛ بعدها فهمیدم در جزیره، رنگ‏ ها از تصور پیشین ما از الوان فاصله ‏ها دارند؛ گویی هر رنگ در جزیره، بازتعریف شده و تازه شده بود.

از اسکله که بیرون آمدیم، چند نفر از بومی ‏های جزیره با موتورهایی که در آن‏جا به «سه ‏پا» معروف بود به سمت ما آمدند و پیشنهاد دادند که جزیره را به ما نشان دهند. چهره این بومیان در ابتدا من را یاد بلوچ ‏ها انداخت. با یکی از همان بومی‏ ها توافق کردیم و در پشت موتور نشستیم. «سه ‏پا» طوری طراحی شده بود گویی که یک وانت بود، فقط باید پشتش سوار می‏ شدی و راننده هم که با موتور رانندگی می ‏کرد. من که از تهران لباس گرم به تن داشتم، درشان آوردم و پیراهن نازکی به تن کردم. هوا آن‏قدر مطبوع بود که از این وسیله نقلیه خیلی خوشم آمد، چراکه به ‏راحتی و بی‏ واسطه می‏شد با این هوا درآمیخت و نفسی از ته دل کشید.

اسم راننده حمید بود و خیلی زود با ما دوست شد. نه از این دوستی‏ هایی که در شهرهای بزرگ مرسوم است!

به حمید گفتم ما قصد داریم دو روزی در جزیره بمانیم، و کسی را در این‏جا نمی ‏شناسیم. حمید ما را به سمت خانه ‏ای که در آن‏جا اتاق اجاره می‏ دادند، برد. بعد از گذشتن از کوچه ‏های تنگ و خاکی جزیره به در خانه ‏ای رسیدیم. خانه متعلق به شخصی به نام علی بود. وارد حیاط که شدیم اتاقی تقریبا 12 ‏متری را به ما نشان دادند و اجاره خیلی مناسبی هم برای دو شب از ما گرفتند. ساک‏ ها و وسایل خود را توی اتاق گذاشتیم و به حمید گفتیم یک ساعت بعد، دنبالمان بیاید. در هرمز خانه‏ هایی برای اجاره ‏دادن به مسافران بود، اما ما چون دو نفر بودیم یک اتاق هم کفایت می‏کرد و در ضمن همسر علی ‏آقا هم آشپز بود و برای مسافران غذا درست می‏کرد. بهتر دیدیم در همان‏جا بمانیم و زیاد سخت نگیریم.

 

 

قلعه پرتغالی‏ها و دره رنگین‏ کمان

نوبت به قلعه پرتغالی‏ها رسیده بود؛ حمید می‏گفت قلعه پرتغالی‏ها در حدود 500 سال پیش بنا شده. پرتغالی‏ها در آن سال‌ها بعضی از جزایر جنوبی ایران را به اشغال خود درآورده بودند و هرمز هم یکی از همین جزیره ‏های اشغالی بود، اما سال 1031 امام ‏قلی‏ خان، یکی از فرماندهان شاه عباس، جزیره را از دست پرتغالی‏ها بیرون می ‏آورد و امروزه بعضی از آثار آن ‏ها در قلعه وجود دارد، چیزهایی مثل توپ ‏های جنگی و زندان و... .

بعد از قلعه به دره رنگین‏ کمان رفتیم که از بافت شهری دورتر بود. جزیره هرمز معروف است به جزیره رنگین‏ کمان، چراکه بیش‏تر از 70 نوع خاک رنگی در جزیره وجود دارد، و اتفاقا همین فرش خاکی را هم از همین خاک در ساحلی به نام «سنگ مرغان» درست می‏کنند. رنگ‏ های این خاک ‏ها به‏ قدری جذاب و دیدنی هستند که وقتی می ‏گوییم نقره‏ ای یا قرمز، شاید به ‏سختی بتوان این رنگ‏ها را در جایی غیر ‌از هرمز دید.

 

شیر و ببر در آسمان جزیره

از دره رنگین‏ کمان تا دره مجسمه ‏ها خیلی دور نیست؛ شاید 10 دقیقه پیاده. صحنه‏ ای بس عجیب در ابتدا نظر را به خودش جلب می‏کند؛ از دور سر حیواناتی سنگی مثل شیر و ببر را دیدم، گویا عده ‏ای سنگ ‏تراش سال‌ها به تراشیدن این‏ها مشغول بوده‏ اند و در ابتدا اصلا باورپذیر نبود که این‏ها خود به ‏خود و بر اساس فرسایش به این مجسمه‏ ها تبدیل شده باشند، البته هنوز هم باورش برایم سخت است. از زیر این مجسمه‏ ها که رد می‏ شدیم ترسی عجیب من را در خود گرفت. با گذشتن از این سنگ‏ها به بالای تنگه هرمز رسیدیم و غروب خورشید را در آن سکوت شاید نتوان به کلمه آورد. با حمید به سمت خانه راه افتادیم و تا فردا تصمیم گرفتیم در خانه استراحت کنیم.

 

در محضر خضر و قصیده آهو

حوالی هشت صبح حمید به دنبال ما آمد و به ‏اتفاق به قدم‏گاه خضر رفتیم؛ از اسمش پیداست که مثل دیگر قدم‏گاه ‏ها چرا به این نام خوانده شده. قدم‏گاه خضر در کنار ساحلی بنا شده به نام «سنگ الیاس». جزر دریا تقریبا صد متری ساحل را به عقب برده بود و فلامینگوها در ساحل قدم می‏زدند. در زمانی که ما در جزیره بودیم روزی دو بار دریا دچار جزر و مد می‏شد و جالب این‏که این اتفاق در عرض چند دقیقه می‏ افتاد. مثلا آب حوالی 10 صبح صد متر عقب می‏ نشست و چند ساعت بعد مد اتفاق می‏ افتاد.

از قدم‏گاه خضر که برگشتیم، در کنار جاده آهویی دیدم و با تعجب به حمید گفتم: در جزیره آهو هست؟ حمید که با لبخند به آهو نگاه می‏کرد، گفت: «حدود 40 سال پیش، چند آهو به جزیره آوردند و مردم هم خیلی آن ‏ها را دوست دارند و به آن‏ ها آسیبی نمی‏ رسانند». یاد «قصیده آهو» از شاپور بنیاد، شاعر شیرازی افتادم.

«دریا، شکسته ‏های بلور

آهو، ترانه ‏های شن»

و به ‏درستی که رفتار آهو در هرمز ترانه ‏های رنگی شن را می‏ سرود.

 

خوراک‏ هایی چه زیاد!

(عکس متعلق به وبلاگ متین لشکری)

در هرمز کوهی هست که خاکش به رنگ قرمز است و مردم از این خاک استفاده خوراکی می‏ کنند. از خاک سرخ آن به عنوان ادویه در طبخ ماهی و نان و تهیه ترشی، مربا و سُس استفاده می‌کنند. هرمزی ‏ها این کوه را «گِلک» می‌نامند و خاک سرخ آن را مانند نمک در تهیه انواع غذاها مصرف می‌کنند. این کوه با ارتفاع تقریبی ۲۰۰متر در جنوب جزیره هرمز قرار گرفته و از خاک آن در صنایع سرامیک‏ سازی و رنگ‏ سازی نیز استفاده می‌شود. حمید توضیح داد که علی ‏آقا در همین معدن کار می‏ کند و همین معدن باعث شده تا بعضی از اهالی هرمز مشغول به کار شوند.

 

میراثِ ناخدا خورشید در هرمز

اما این سه ‏هزار نفر در این جزیره سرتاپاعجیب، چه می‏ کنند؟ از کجا می‏ آورند می ‏خورند؟ دریا را نشانم داد و گفت: روزی بیش‏تر مردم از همین آب است؛ بیش‏تر از راه ماهی‏گیری گذران عمر می‏کنند. ولی در بیش‏تر فصل‏ های سال صید غیر‌قانونی است، به همین دلیل بعضی‏ ها نمی ‏توانند به دریا بروند یا اگر هم می‏روند دیگر برگشتن آن‏ها با خداست، چراکه ممکن است شیلات به‌ دلیل صید غیر‌قانونی برای آن‏ها مشکل‏ ساز شود. یا بعضی از مردم محلی بدون مجوز از کشورهای همسایه جنس وارد می‏کنند. لحظه‏ ای یاد «ناخدا خورشید» ناصر تقوایی افتادم؛ بار این مردم هم ممکن است در دریا غرق شود و ناخواسته وارد ماجراهایی شوند.

 

مردمی از جنسِ دیگری

از او خواستم که من را با چند نفر از اهالی هرمز آشنا کند، چون در این مدت کوتاه، نگاهی که ساکنان آن‏جا به ما داشتند به دلم نشسته بود و دوست داشتم از نزدیک با آن‏ ها آشنا شوم. به اتفاق حمید اول به سراغ یکی از نوازندگان هرمز رفتیم به نام علی. علی، سرپرست گروه موسیقی جوانان هرمز بود. او یک بار هم در تالار وحدت تهران موسیقی محلی اجرا کرده بود. با علی که صحبت کردم، متوجه شدم اهالی هرمز اهل هنرهای مختلفی هستند و با این جمعیت کم و مشکلات شهری بسیار، آدم‌های زیادی علاقه به تئاتر و موسیقی و فیلم کوتاه و... دارند. با علی و حمید به سراغ مردی رفتیم به نام آقای دریاپیما که سال 89 جایزه «اردیبهشت تئاتر ایران» را دریافت کرده بود. آقای دریاپیما ما را به منزلش دعوت کرد و برایمان عود نواخت.

(عکس متعلق به وبلاگ متین لشکری)

در خانه او چیزی که توجه من را به خودش جلب کرد، اتاق کوچکی بود که غیر ‌از کتاب و ساز و چند نقاشی چیزی وجود نداشت. آقای دریاپیما مردی حدودا 50 ساله بود که عمرش را بدون هیچ چشم ‏داشتی صرف فعالیت در هنر کرده بود و درآمد خود را از پارچه ‏نویسی تامین می‏کرد. او از مردی به نام محمد هرمزی حرف زد که خانه ‏اش را به موزه ‏ای تبدیل کرده بود برای مسافرانی که از جزیره بازدید می ‏کنند. محمد هرمزی نه‏ تنها نقاشی را از کسی یاد نگرفته بود بلکه سواد زیادی هم نداشت. در کنار نقاشی ‏هایش خاک دره رنگین‏ کمان و صدف هم جمع کرده و بعضی از آن‏ ها را با رنگ تبدیل به وسایل تزیینی زیبا کرده است. رنگ ‏هایی که در نقاشی ‏هایش به کار برده، همه از شور و نشاطی بهره برده‏اند که می ‏توان آن‏ها را نمادی از دل ‏زندگی‏ ای که در کل جزیره جریان دارد، دانست.

 

تهران که دریا ندارد!

برای برگشت به تهران باید وسایل را جمع می‏ کردیم و صبح عازم می‏ شدیم. این جزیره بیضی ‏شکل با این مردم غریب را باید تنها می‏ گذاشتیم و باز هم برمی‏ گشتیم به شلوغی و دود و زندگی ماشینی خودمان. اما دیدن هرمز چیزی به من یاد داد که شاید باید از نزدیک با آن مواجه شد و آن هم روش زندگی بود که خیلی از ما آدم‌های شهرنشین از یاد برده ‏ایم و بیش‏تر به یک کلیشه تبدیل شده، این‏که «چشم ‏ها را باید شست، جور دیگر باید دید» اما این «جور دیگر» توان می‏خواهد، که شاید با دیدن بعضی زندگی‏ ها به این توان بیش‏تر فکر کنیم.

نویسنده: علیرضا سردشتی

 

 



گردشگری جزیره رنگین کمان جزیره هرمز قلعه پرتغالی ها



مطالب مرتبط

2 فوریه روز جهانی تالاب ها
وحدتی ملی به نام ورزش
خیابان اوژوپیس، همان خیابان مرگ سابق





نظرات کابران باهوک ریویو

پربازدید ها