خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

مفاهیمی  دردناک، از زبان دلقکی افسرده

با شروع کتاب «عقاید یک دلقک» مفاهیم دردناکی را از زبان دلقکی افسرده حال می خوانید. جامعه ای دو رو، متظاهر و مادی گرا که او را گوشه گیر و ناتوان می خواهد. این خصوصیت انکار ناپذیر جوامع ماتریالیست است که نخبگان و افراد ارزش مدار را به گوشه ی امن تنهایی هل می دهند. برای این جوامع اینگونه افراد، خطری مهم محسوب می شوند. از این لحاظ که آن ها به چیزی که نیستند تظاهر نمی کنند و می توانند با تکیه بر همین خصوصیت جلویشان بایستند.

دلقک در همان صفحات نخست، به پول و نگاه جامعه به آن چنین اشاره می کند:

«معیار محاسبه ی فاصله ی بین راه آهن تا هتل و بالعکس تاکسی متر است؛ دو مارک، سه مارک، چهار مارک و نیم از راه آن تا هتل.»

هاینریش بل با بیان این جملات همان ابتدای کار شما را با جامعه ای پول سالار آشنا می کند که تمامی ارزش ها جای خود را به ثروت و قدرت داده اند. این کتاب مانند باقی رمان های بل جهان بینی گسترده ای را به خواننده اعطا می کند.

هانس شینر قهرمان اصلی کتاب فردی جسور، بی پروا، رک و بسیار ساده است. در همان اوایل جوانی دلباخته ی دختری می شود، به نام ماری. ماری و شنیر برای رسیدن به هم فرار می کنند و بدون ازدواج چند سال کنار یکدیگر زندگی می کنند. با وجود اینکه ماری یک کاتولیک سرسخت است و این کار از نگاه کلیسا بسیار مذموم است، به خاطر عشقش دست به این کار می زند. اما از آن جا که هانس ازدواج را صرفا وابسته به چند تکه کاغذ دولتی نمی داند، تمایلی به ثبت آن ندارد. فارغ از درستی یا نادرستی افکار هانس، اصرار او به داشتن عشق برای یک زندگی متأهلی، ستودنی است. شاخصه ای که اغلب در برابر پول و قدرت نادیده گرفته می شود. ماری، پس از چالش های مادی و مالی و همچنین اعتقادی که در زندگی خود تجربه می کند، به اصرار کلیسا و اهالی آن چنان احساس گناهی پیدا می کند که یک روز صبح هانس را با نوشتن چند سطر کوتاه ترک می کند:«من باید به راهی بروم که می بایست بروم»

در طول این چند سال، ماری با اعتقادات خود و عشقش در جنگ و جدال زندگی کرد اما حتی یک بار هم هانس، در افکار او دخالت نکرد. همان طور که معتقد بود افکار مذهبی نیز نباید در زندگی شخصی مداخله ایجاد کنند.

در یکی از خاطراتی که هانس از ماری به یاد می آورد چنین آمده است که:

«وقتی یک بار از ماری خواستم تا با من به رم سفر کند سرخ شده و گفته بود: به ایتالیا می آیم، ولی به رم نه. و وقتی از او پرسیدم چرا رم نه، در جواب از من پرسید: راستی علتش را نمی دانی؟ گفتم نه. و او هم در این باره دیگر با من صحبتی نکرد. خیلی دلم می خواست با او به رم سفر کنم تا بتوانم پاپ را ببینم. حاضر بودم حتی ساعت ها در میدان پتر به انتظار بنشینم تا اگر پاپ در پشت پنجره حضور پیدا می کرد، برایش ابراز احساسات کنم، دست بزنم و فریاد زنده باد بکشم. وقتی این موضوع را برای ماری تعریف کردم، چیزی نمانده بود که خشمگین شود. او گفت به نظرش گمراه کننده و مضحک است که شخص بی اعتقادی مثل من خواهان دیدار و ابراز احساسات برای  پدر مقدس است. »

چندی بعد هانس، متوجه می شود که ماری با یکی از متدینین کلیسای کاتولیک ازدواج کرده است. کسی که خود هانس نیز او را می شناسد. دلقک این ازدواج را براین اساس صحیح نمی داند که آن را فاقد عشق می داند. درواقع اعتبار یک رابطه را در احساس واقعی آن می شناسد. 

 شاید بر همین اساس باشد که او برای تعریف زمانه ی خود چنین می گوید: «اگر دوران ما شایسته ی نامی باشد، باید نامش را عصر فحشا نامید.»

اما در انتهای کتاب، می خوانیم که بی دینی هانس تنها به دلیل دین زدگی او از رفتارهای متناقض، فریبنده ی کاتولیک ها و پروتستان ها است. نه اصل دین. همانجا که هانس می گوید: «خدای من، کاش حداقل مرا از شنیدن صدای گرم یک زن محروم نمی کردی. »

این سرسپردگی تا آنجا ادامه دارد که هانس برای دیدن دوباره ی معشوق خود تصمیم می گیرد که به ایستگاه قطاری برود که قرار است ماری و همسرش از سفر ماه عسل بازگردند.

دورویی مولفه ی دیگری است که در این کتاب خواننده با آن مواجه می شود. کسانی که در زمان جنگ برای هیتلر جنگیده اند و برای نازی ها تبلیغات می کردند اما حالا تشکیل کمیته های ضد نژادپرستی می دهند. موضوعی که در سرگذشت و زندگی نامه ی هاینریش بل نیز نمایان است.

خانواده ی درجه یک هانس، به شکل بورژوازی زندگی می کردند و هرگز هیچ مشکل مالی نداشتند، آنها که زمانی عاشق و دلباخته ی هیتلر و سیاست هایش بودند، حالا پس از جنگ، رنگ عوض کرده اند و ژست های ضد نژادی به خود گرفته اند. درحالی که هانس از ابتدا با این افکار به صراحت مخالفت می کرد و یکی از دلایل ترک خانه ی پدریش نیز، همین جسارت و صراحت او بود.

مادر هانس چنان موافق سیاست های جنگی هیتلر بود، که با شستشوی مغزی دادن دختر خود، او را در سنین نوجوانی روانه ی جبهه های جنگ کرد.

از نظر مادر هانس شینر پول تنها برای احتیاجات حیاتی زندگی بشر است. همچنین اقوام او که از نظر مالی جایگاه خوبی در جامعه داشتند نیز همین نگاه را به پول داشتند:

« قوم و خویش های ما هرکسی را که به خود جرات می داد که بگوید هر انسانی گاه و بی گاه نیاز به غذا، نوشیدنی و یا کفش دارد، فردی پول پرست می دانستند. از نظر آنها کسی که سیگار، حمام آب گرم، گل و مشروب را لازمه ی زندگی بداند، شایستگی آن را دارد که به عنوان یک(اسراف کار دیوانه)  نامش در تاریخ ثبت شود.»

در جای دیگری از کتاب می خوانیم که نهایت دست و دلبازی مادر هانس، از بیست و پنج پفنیک عیدی به پست چی، بیشتر تجاوز نمی کند:

«مادرم یک بار بیست و پنج پفنیک به عنوان عیدی به پستچی مان داد، وقتی او روز بعد بیست و پنج پفنیک را به همراه یادداشتی که پستچی داخل پاکتی گذاشته بود در صندوق پست پیدا کرد خیلی ناراحت شد. روی آن کاغذ نوشته شده بود: بانوی گرامی و محترم، هرچه با خودم فکر می کنم می بینم که قادر نیستم شما را غارت کنم.»

ترک ماری از یک طرف و شکستگی پایش از طرفی دیگر، موجب شد که شینر از گوشه گیری به پولی برسد. کسی که همیشه با سفرهای کاری و درکنار ماری با عشق و احساس بر روی صحنه های مختلف می رفت، و درآمد خوبی را برای خود و ماری به دست می آورد؛ حالا با بی پولی شدید و استیصال دردناکی مواجه شده است. برای به دست آوردن پول به هر کس و ناکسی، رو می اندازد. از قرض گرفتن پول گرفته تا اجرای نمایش برای افراد بی مغز و مایه ای که پیش از این آن ها را اصلا به حساب نمی آورد. اما دریغ از نتیجه ای.

پایان قصه ی هانس را در ایستگاه قطار می خوانید که مجنون و سرخورده، به آواز خوانی مشغول است:

«صدا ورود قطاری از هامبورگ را اعلام می کرد. بنابراین به خواندن ادامه دادم. هنگامی که اولین سکه داخل کلاهم افتاد، ترسیدم: یک سکه ی ده پفنیکی بود که به سیگارم خورد و باعث تغییر مکان آن تا لبه ی کلاه شد. سیگار را دوباره سرجایش گذاشتم و به آواز خواندن ادامه دادم.»

 کتاب عقاید یک دلقک در سال 1963 توسط هاینریش بل نوشته شد. این کتاب در ایران توسط محمد اسماعیل زاده و شریف لنکرانی ترجمه شده است. اغلب آثار بل معطوف به جنگ جهانی دوم و سال های پس از آن است. از هاینریش بل آثار زیادی به جا مانده است. کتاب عقاید یک دلقک، در سال 1972 برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شد و در سال 1967 نیز گئورگ بوخنر را دریافت کرد.

در سال 1980 به افتخار این نویسنده، جایزه ی نوبل در شهر کلن آلمان برگزار شد. پس از سال 1993 این جایزه هر دوسال یک بار به برگزیدگان اعطا شد.

 کابوس دلقک عنوان نمایشی است که سال 1394 شمسی با اقتباس از این رمان، به کارگردانی مهدی موسی خوانی در کارگاه دکور رودکی به روی صحنه رفت.

سنتوری به کارگردانی داریوش مهرجویی نیز داستانی مشابه به این رمان هاینریش بل دارد. با این وجود، هرگز اشاره ای به اقتباس از این اثر در این فیلم مشاهده نشده است.



کتاب های پرفروش نقد کتاب خرید کتاب عقاید یک دلقک کتاب خوب هاینریش بل



مطالب مرتبط

ردپای ادبیات بر پرده سینما
نامزدهای جایزه ادبی احمد محمود
حراج بزرگِ روز کتاب





نظرات کابران باهوک ریویو

پربازدید ها