خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

عاشقانه ای در بحبوحه  انقلاب روسیه

این روزها که همه ی نگاه ها به روسیه این کشور پهناور معطوف شده است، تصمیم داشتیم از کتابی صحبت کنیم که سال ها پیش، یعنی پایان دوران شاهان و تزارها و کشیشان را روایت می کند. دورانی که با انقلاب، قتل، تانک، جنگ و خون در آن به آخر رسید. جایی که خون پیش از به زمین رسیدن ، یخ می زند.

در آن زمان فقر و گرسنگی همه جا را فرا گرفته و خون مردم به جوش آمده و کنترل آشوب های مردمی از دست حاکمیت در رفته بود. شاید این اولین بار نبود که مردم با شورش های کوچک و بزرگ درصدد گرفتن حق بیشتری از حاکمیت بودند. دوران پدر و پدربزرگ تزار هم به همین منوال طی شده بود. آنها برای خاموش کردن شعله های خشم مردم، دست به اصلاحاتی زده بودند، تا در نتیجه آن کارگرها بیش از پیش به صاحبان زمین ها پول ندهند و بتوانند بخش هایی از زمین را بفروشند.

اما تزار مخالف سهل گیری های پدر و پدربزرگش بود: (( من از خواسته شان دفاع نمی کنم، چون به نظرم برای مردمی که خداوند مسوولیت شان را به من سپرده مضر است.))

«سرخی خون، سفیدی برف»، رمانی است درخصوص حال وهوای اتحاد جماهیر شوروی از نویسنده ی معروف انگلیسی، مارکوس سجویک.

مارکوس سجویک متولد آوریل 1968، نویسنده، تصویرگر و موزیسین است. او جوایز متعددی را در زمینه نویسنگی از آن خود کرده و مجموعه ای از داستان ها و تصاویر قومی زیادی را برای بزرگسالان منتشر کرده است. با این حال این اثر مانند اغلب آثار سجویک مخاطبان نوجوان را دربر دارد.

مارکوس پیش از نویسندگی به کتابفروشی مشغول بود. شاید از همین نقطه علاقه ی او به واکاوی و انتشار فرهنگ های سایر ملل موجبات نوشتن کتاب های مختلفی در این زمینه را فراهم آورد.

سرخی خون، سفیدی برف در خلال بررسی اتفاقات سیاسی و تاریخی روس ها ، به رابطه ای عاشقانه مابین آرتور، روزنامه نگاری انگلیسی و زنی روس می پردازد. او ازدواج ناموفق خود و همچنین فرزندش را رها کرده و پا به روسیه گذاشته است تا خود را بیشتر بشناسد. اما با این سفر عشقی عمیق به درونش راه می یابد. این رابطه ی عاشقانه به جایی کشیده می شود که نویسنده ی انگلیسی را عاشق روسیه می کند:

باز عاشق شده بود، نه عاشق یک زن، بلکه عاشق روسیه.

هنگامی که کتاب را می خوانید، تعجب نخواهید کرد، که آرتور حقیقتا عاشق (یوگنیا) است یا روسیه:

 طوری به یوگنیا لبخند می زد انگار اولین بار بود که او را می دید، یوگنیا هم لبخند می زد و چشم های زیبایش در نور طلای شمع ها می درخشید. موسیقی راهش را به قلب آرتور باز کرد و همان لحظه همان جا او را عاشق یوگنیا کرد.

داستان پیچ می خورد، رشد می کند، و دیدار ها داستان های تازه می آفرینند. اما شاید داستانی که شادی مطلق می آفریند، هرگز وجود نداشته باشد:

مدتی طولانی به عکس خیره شدم و چهره های مان را نگاه کردم. حق با او بود؛ در  عکس، ما همیشه می رقصیدیم، همیشه خوشبخت بودیم.

بعد متوجه شدم درواقع در عکس سه نفریم؛ چون آیوی پشت دوربین بود، اما خورشید پشتش بود. سایه ی او سمت ما افتاده بود. مهم نبود، حقیقت داشت، تمامش. خوشبختی، رقص، سایه. من، تابیتا و آیوی.

این کتاب را به نوجوانان توصیه می کنیم تا با خواندن آن با مفاهیم جنگ،عشق، امید و آرامش واقعی بیشتر آشنا شوند.



کتاب خوب معرفی کتاب سرخی خون، سفیدی برف



مطالب مرتبط

نامزدهای جایزه ادبی احمد محمود
حراج بزرگِ روز کتاب
مرزی بین عشق و آزادی در کلام





نظرات کابران باهوک ریویو

پربازدید ها