خرید اینترنتی کتاب و نوشت افزار

بشر باش و در خود بشکن!

 

 

آن‌چه یک بازی در فیلم را ارتقا می‌بخشد چیست؟ پاسخ به این پرسش لزوما نه از جنس سینما در قالب مدیوم ویژه خودش، بلکه از جنس خلق ناپایداری بشری و روابط انسانی است؛ بازی‌ها و بازیگرانی که در فیلم‌ها ایفای نقش کرده‏اند هم‏بسته با چنین قاعده‌ای هستند. بازیگرانی که گاهی حتی از یک فیلم معمولی می‏توانند اثری با صحنه‏های جذاب و فراموش‏نشدنی بسازند. ما به شما 10 فیلم انگلیسی زبان را معرفی می‏کنیم که با بازی خوب و قابل قبول بازیگران‏شان توانسته‏اند به فیلمی جذاب و دیدنی برای ایام تعطیلات نوروزی تبدیل شوند.

 

1. مرگ از خستگی زیاد

«ریچارد ویدمارک» در فیلم «مدیگان» نقش یک پلیس وظیفه‏شناس را به‏خوبی القا کرده است

فیلم «مدیگان» شرح از پاافتادگی و فرسودگی یک پلیس در تعقیب یک خلافکار است. یک فیلم پرحادثه و خوش‏ساخت که «دان سیگل» آن را در سال 1968ساخت؛ سیگل فقید با ارائه کاراکتر «مدیگان»، بخش جذاب و کم‏تر دیده شده‌ای را از زندگی یک پلیس به تصویر کشیده که در نوع خود بسیار کم‏یاب و ستودنی است. در این فیلم، آن‏چه مدیگان را با بازی «ریچارد ویدمارک» از پا می‌اندازد لزوما گلوله نیست، گرچه این هم است، اما خستگی مفرط و پی‌جویی خستگی‏ناپذیر مدیگان است که مرگ را برای او رقم می‌زند. خستگی و فراتر از آن، فرسایش تدریجی‌ای که او را به‏سمت قتل‏گاهش سرازیر می‌کند تا کاملا از پا درآید؛ در این داستان، مساله بر سر بد بودن یا خوب بودن مدیگان نیست. بلکه به‏عبارت بهتر قلب تپنده درام انسانی سیگل، شکنندگی نوع بشر بر سر انجام وظیفه است که او را لحظه‏به‏لحظه به سمت انسانی‌تر شدن و شکننده‌تر شدن سوق می‌دهد تا این که پرونده‏اش بسته شود و از پا بیفتد.

 

2. پرسه‏های شبحی با بارانی قرمز

«دانلد ساذرلند» در فیلم «حالا نگاه نکن» مالیخولیای یک پدر فرزند از دست داده را به‏خوبی نمایش می‏دهد

«حالا نگاه نکن» فیلمی به‏شدت غریب و آزارنده است که مالخولیای موجود در آن، فضای کل فیلم را در ید اختیار خود دارد و به‏عبارتی بر کل فیلم حکم می‌راند. فیلمی محصول سال 1973ساخته «نیکلاس روگ» که داستان «جان باکستر» با بازی «دانلد ساذرلند»، معمار بخت برگشته‌ای است که طی حادثه‌ای دل‏خراش و عجیب، جسد دختر کوچکش را که بارانی قرمزی بر تن دارد از آب بیرون می‌کشد؛ بهت و حیرت و ضجه و عزا در پس چهره او کاملا هویداست به‏نحوی که این شوک ناشی از مرگ دخترکش، روند عادی زندگی او را مختل می‌کند. آن‌چه فیلم را غریب‌تر و هول‏آورتر می‌کند ورود او به بندر ونیز برای مرمت یک کلیسای قدیمی است که با مالیخولیای پس‏خورده و به پس‏رانده ساذرلند گره می‌خورد و او را به کام مرگ فرو می‌برد؛ درواقع عملاً این مالخولیای اوست که جانش را می‌ستاند. فضای گوتیک و باستانی ونیز از یک سو و پرسه‏زنی‌های مکرر یک شبح با بارانی قرمز در بندر از سوی دیگر و خرده‏روایت‌های موهومی که یکی پس از دیگری سر بر می‌کشند، ساذرلند را به‏شکلی گریزناپذیر به‏سوی تقدیر شوم و محتومش می‌راند.

 

3. به این تراژدی بخند

«داستین ‌هافمن» با بازی چشم‏گیر خود در فیلم «لنی» شکنندگی شکوه بشری را به ماندنی‌ترین فرم ممکن روایت می‏کند

«لنی» فیلمی است که با رویا یا دقیق‌تر بگوییم، کمدی آمریکایی آغاز می‏شود و به کابوس یا به‏عبارت درست‌تر «تراژدی» آمریکایی ختم می‌شود. فیلمی ساخته «باب فاسی» در سال 1974 که با دو ریتم متضاد اما هماهنگ با هم‏دیگر پیش می‌رود تا شاکله انسانی «لنی بروس»-استندآپ کمدین آمریکایی-با بازی «داستین ‌هافمن» را با زیبایی و ظرافت تمام خلق کند و به رخ بکشد. آن‌چه در فیلم می‌بینیم درآمیزی ‌هافمن کنایه‌پرداز و شوخ‏طبع و حتی خل‏وچل با ‌هافمن تودار و آسیب‌دیده و مستاصل است که در آن واحد کمدی و تراژدی را باهم به تصویر می‌کشد تا شکنندگی شکوه بشری را به ماندنی‌ترین فرم ممکن روایت کند و از این حیث، بازی‌ هافمن چشم‏گیر و به‌تمامی ستودنی است. بگذریم از این‏که خود فیلم روایتگر نسلی از تاریخ آمریکاست که نوجو و طاغی و سبک‏بال بوده‏اند و تاوانش را هم پس داده‏اند اما این فیلم روایت ظهور و سقوط لنی بروس است که آمریکا او را بلعید و «تف»اش کرد.

 

4. اسطوره‏ای هولناک و شیرین!

«تونی تاد» از پس خلق یک هیولای ذهنی که به واقعیت موجود هجوم می‌برد، در فیلم «کندی من» به‏خوبی برآمده است

یک اسطوره هولناک شهری؛ «کندی من» داستان یک شخصیت افسانه‏ای است که با سه‏بار فراخواندنش روبه‌روی آینه جان می‌گیرد و کسی که فرامی‏خواندش را به شقاوت‏بارترین شکل ممکن جان می‌ستاند. او دست ندارد بلکه جای انگشت‌ها چنگکی تعبیه شده که قربانیانش را سلاخی می‌کند و حشرات، خاصه زنبورها در بطن او لانه کرده و اندام او را پی ریخته‏اند؛ او یک نامرده است. «برنارد رز» «کندی من» را در 1992ساخت و ایفای نقش اصلی آن را به «تونی تاد» سپرد. تاد به‏عنوان بازیگر کاراکتر کندی من توانست در خلق این هیولای ذهنی که به واقعیت موجود هجوم می‌برد و در این دو مرز آونگ است، به‏تمامی توفیق یابد، بی آن‏که درگیر کلیشه‌های هیولاهای متقدم خود شود. آن‌چه را در بازی تاد می‏توان پی گرفت حرکت رفت و برگشتی او میان صحنه تئاتر و قاب سینماست که گاه لحنش به‏عنوان یک برده انتقام‏جو به حماسه می‌زند و گاه در قالب یک بلکیولا یا دراکیولای سیاه عاشق‏پیشه به رمانس؛ که از بیان شقاوتش، خواه شقاوتی که یک قرن پیش بر او رفته و‌ خواه بیرحمی‌ای که او بعدتر نثار جان باختگانش می‌کند، حماسه می‌سازد و از حضور معلق و آونگ‏وارش میان رویا و واقعیت یک روایت عاشقانه با طعم خون و عسل خلق می‏کند.

 

5. یک قصه پسرانه

«جان کیوزاک» در «وفاداری بزرگ» شمایل مردمیان‏سالی است که به تکاپو افتاده تا  گذشته پسرانگی‏اش را زیر و رو کند و بفهمد کجاها گند زده است

«وفاداری بزرگ» داستان یک پسرانگی است که سرازیر شده به میان‏سالی؛ پسرانگی‌ای که میان موسیقی راک و عشق‌ها و بخت‌های آشنایی جوراجور قوام‌یافته و پابه‏سن گذاشته است؛ میان‏سالی‌ای که در هوای پسرانگی می‌چرخد و غوطه می‌خورد و ناگهان درپی گسستی در رابطه‌ای به‏خود می‌آید که مدارهای ارتباط را در عنفوان میان‏سالی باز از نو وصل کند. وفاداری بزرگ محصول سال 2000 و ساخته «استفن فریرز» است؛ در این فیلم «جان کیوزاک» بازیگر نقش راب گوردون و شمایل حدومرز سلوک در جاده جوانی به میان‏سالی است. شخصیتی با رابطه‌ای تازه از هم گسسته که مسببش خودش است و گند کاشته، به‏نحوی که با صراحت طنازانه‌ای رو به دوربین، خود را عوضی می‌خواند و تاکیدش می‌کند. کیوزاک یک موسیقی‏باز حرفه‌ای است که یک فروشگاه کوچک مملو از نوارها و صفحه‌ها و سی‏دی‌های موزیک دارد و از کارش هم پول در می‌آورد و هم لذت می‌برد اما زخم رابطه تازه از هم گسسته‏اش او را به تکاپو می‌اندازد تا گذشته پسرانگی‏اش را زیر و رو کند تا بفهمد کجاها گند زده و کجاها مسوول و خوددار بوده است. فریرز یک فیلم پسرانه ساخته که سر بزنگاه، مردانگی نویافته را ملاط قصه‏اش می‌کند.

 

6. یک تبهکار فرهیخته!

«اریک بانا» در فیلم «چاپر» به‏خوبی نقش یک گانگستر عجیب و طناز و متفاوت را ایفا می‏کند

«مارک برندون رید» ملقب به «چاپر» در افواه عمومی استرالیا به‏چشم یک تبهکار و نویسنده دیده می‌شود. «اریک بانا» در فیلم «چاپر» نقش برندون رید را بازی می‏کند؛ بانا دقیقا در رگ‏وپی چاپر فرو رفته و یک تیپ بزه‏کار را بدل به یک کاراکتر قلدر و رند و حساس کرده است. چاپری که در جواب دیگر هم‏سلولی‌هایش در زندان به‏خاطر قلدری‌ها و گردن‏کشی‌هایش، به‏کنایه و طنز می‌گوید که بتهوون هم منتقدان بسیاری داشت و برای گریز از دست رقبایش در زندان که برای سرش جایزه تعیین کرده‏اند، هر دو گوش خود را می‌برد تا به بند دیگری منتقل شود؛ چاپری که با اغلاط املایی‏اش شروع به نوشتن سلسله رمان‌هایی گنگستری-جنایی می‌کند تا به مرز پرفروش‌ها برسد و توجه رسانه‌های فرهنگی را در مقام نویسنده به خود جلب کند. «اندرو دومینیک» چاپر را در سال 2000 ساخت و با زیرکی، اریک بانا را برای ایفای نقش اصلی آن برگزید؛ چاپری که بانا خلق کرده است از جنس تبهکارها و گنگسترهای عبوس فیلم‌های نوآر نیست بلکه بازیگر تئاتری است که صحنه‏اش را الباقی گنگسترها و خلافکارها قرق کرده‏اند و او می‌خواهد قد علم کند و به هم‏پالکی‌هایش یک گوشمالی حسابی بدهد.

 

7. قلدر و خشن و شیزوفرنیک

«جیم کری» در کمدی بزن و بکوب «من، خودم و آیرین» نقش یک پلیس دوشخصیتی را ایفا می‏کند

«من، خودم و آیرین» یک کمدی روان‏شناختی است؛ فیلمی محصول سال 200 و ساخته «برادران فارلی» که در آن «جیم کری» نقش کاراکتری را بازی می‏کند که بر اثر یک ضایعه روانی به یک پلیس دوشخصیتی بدل می‌شود؛ یک پلیس که همه شهروندان به هیچش می‌گیرند و سربه‏سرش می‌گذارند. پلیسی که قلدر و خشن است و هیچ تنابنده‌ای روز و روزگار خوشی از دستش ندارد. تعویض خط میان این دو کاراکتر در طول فیلم که البته به درام‌های جاده‌ای نیز تنه می‌زند، از لحاظ فیزیکال و بدنی در جهت خلق یک کاراکتر روان‏شناختی یا به‏عبارتی شیزوفرنیک سخت و طاقت‏فرساست، امری که جیم کری به‏زیبایی و به‏ظرافت از عهده آن برآمده است و حتی فراتر، توانسته یک کمدی سیاه خلق کند که با خل و چل بازی همراه است. «جیم کری» شمایلی است که می‌تواند باطن یک کاراکتر را در میمیک‏اش بازسازی کند و وجهی کمیک و کنایه‏وار به‏آن ببخشد به‏نحوی که درام‌های کمیک کری امضای ویژه و سبک خاص خود را دارند تو گویی تمام این درام‌ها تنها و تنها برای جیم کری پرداخته شده‏اند نه کمدین دیگری. این فیلم از معدود کمدی‌هایی است که می‌کوشد روان کدر آدمی را با گونه‌ای کمدی بزن بکوب همراه سازد.

 

8. تصویر یک آوازه‏خوان تکین و غریب

«کیت بلانشت» در درام تجربی «من آنجا نیستم» روایت زنانه قدرتمندی از زندگی طاغی و یاغی «باب دیلن» دارد

یک فیلم قصه‏گوی تجربی چگونه می‌تواند به ناپایداری بطن آدمی رسوخ کند و در آن چشم بدوزد؟ با روایت شرحه شرحه کردنش، به‏تاکید. این، قلب تپنده درام تجربی «من آنجا نیستم» ساخته «تاد هینز» در مواجهه با «باطن»ی چون «باب دیلن» است که صرفا یک آرتیست نیست بلکه سنخی شمایل است، تام ویتس را نیز باید علاوه کرد و دیوید بووی و نیک کیو و چند تایی دیگر را؛ «کیت بلانشت» در میان استارها و سوپراستارهای‌ هالیوود یگانه و نیز مستثنا است به‏طوری که ریتم بازی‌های او دقیقا با شکنندگی کاراکترهایی که برمی‌گزیند عجین و هم‏ساز است و این جذب و باز جذب است که هینز را بر آن داشت تا اپیزود مهمی از فیلم «من آنجا نیستم» محصول سال  2007 را که نقبی به دیلن طاغی و یاغی دهه‌های شصت و هفتاد بود، به بلانشت اختصاص دهد؛ گویی هینز بر آن بوده که دیلن آن دوره را شرحه شرحه کند تا روایت زنانگی موجود در او را بیازماید و به تصویر بکشد. اپیزود بلانشت به‏شدت تکین و غریب است و می‌تواند مخاطب دیلن را با خود به خیال مادینه این شمایل هم‏چنان تکرو و پیشتاز همراه کند.

 

 9. مثل یک بهمن سرد و سنگین

«مایکل شانن» در فیلم «مرد یخی» بازی قابل‏قبولی از کاراکتر یک آدم‏کش سرد و درعین‏حال خانواده‏دوست را ارائه می‏دهد

شمایل یک آدم‏کش سرد؛ «مایکل شانن» در فیلم «مرد یخی» کاراکتری را پرداخته که به‏راحتی می‌تواند دست‏خوش چنین کلیشه‏ای گردد. حقیقت این است که بازی‌های «مایکل شانن» در قیاس با سایر هم‏نسلانش دیده نشده یا کمتر دیده شده است. او برای گرفتار نشدن در دام چنین کلیشه‏ای، در بازی خود تمهیدی را برجسته کرده که با خصیصه خونسردی او در کشمکش است. او پدر یک خانواده است که محبت عمیقی را نسبت به زن و دخترانش ابراز می‌کند بی آن‏که در ورطه خانواده‏گرایی نمونه‏وار آمریکایی درغلتد. او در سکوت و فاصله‌ای معنادار با اجتماع پیرامونش به‏سر می‌برد و همین وقفه است که بازی سنگین و لایه‏مند او را برای مخاطبش جذاب و نشان‏دار می‌کند و شانن را یک بازیگر صاحب‏سبک نشان می‌دهد؛ آدم‏کش سردی که در سکانس نهایی فیلم، تمام شکنندگی خود را مانند توده بهمنی بر سر بینندگانش آوار می‌کند. «مرد یخی»  ساخته «آریل ورومنم» و محصول سال 2012 است.

 

10. کمیکی با برش‌های تراژیک

«جود لا» با بازی خیره‏کننده خود، بار تراژی‏کمدی فیلم «دام همینگوی» را به دوش می‏کشد

«جود لا» در فیلم «دام همینگوی» یک گنگستر قلچماق و هوس‏باز است؛ او که سال‌های جوانی عمرش را در زندان گذرانده است پس از خلاصی از زندان سر آن دارد تا با پول‌هایی که از رییس روس‏تبارش ‌طلب دارد رونقی به زندگی از بند رسته‏اش بدهد. همین‏جاست که ما با فراز «تراژی‏کمدی» لا در مقام بازیگر و دراماثورژ روبروییم. «دام همینگوی» محصول سال 2013 ساخته «ریچارد شپارد» است؛ فیلم شپارد آدم را راضی نمی‌کند اما اگر به قیاس برخی منتقدان به بازی «جود لا» دقیق نظر کنیم نه‌تنها آدم را راضی می‌کند بلکه فراتر، بر هوشمندی و زبدگی لا نیز مهر تأیید می‌نهد. کل درام فیلم شپارد بر دوش لا است به‏نحوی که سایر بازی‌ها و خرده‏بازی‌ها ریتم خود را با بازی او هماهنگ کرده‏اند تا جود لا میانه‏دار بسط فرم روایی ویژه درام شکسپیری شپارد یا همان تراژی‏کمدی باشد؛ اگر بخواهیم دو اوج را در این فیلم در بازی لا در نظر بگیریم یکی نطق غرای او سوار بر ماشین در شب است که کل کائنات و موجودات آن را مورد خطاب خود قرار می‌دهد و چندی بعد ماشین به دره‌ای سقوط می‌کند، دومی شرط‏بندی او بر سر مردانگی‏اش است که باید در یک زمان‏بندی کوتاه، در یک گاوصندوق را باز کند وگرنه مقطوع‏النسل می‌شود و او درست در ثانیه‌های پایانی گند می‌زند. هر دو اوج، آمیزه دقیق و ظریفی از خط کمیک و برش‌های تراژیک به بینندگان‏شان ارائه می‌دهند که نیاز به یک بازنگری دقیق‌تر و موشکافانه‌تر دارد؛ جود لا در درام شپارد توانسته قابلیت یک شمایل‏شکنی را به زیبایی تمام بروز دهد.

 

 












نظرات کابران باهوک ریویو

پربازدید ها